## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۰
## 📖 فصل ۱ — قسمت ۱۰
### «راز پنهان»
صبح روز بعد، آنیا با یه تصمیم جدید از خواب بیدار شد. دیگه نمیخواست منتظر بمونه تا دامیان خودش بگه. اون شب توی ذهنش هزار تا سوال ساخته بود و جواب هیچکدوم رو نداشت. تصمیم گرفت امروز خودش دنبال جواب بره.
توی مدرسه، اول از همه رفت سراغ کیان. کیان تنها کسی بود که به نظر میرسید چیزهایی میدونه. آنیا کنارش نشست و بدون مقدمه پرسید: «کیان، تو از دامیان چی میدونی؟»
کیان یه لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت: «چرا اینقدر بهش اهمیت میدی؟»
آنیا گفت: «نمیدونم... یه حسی بهم میگه یه چیزی پشت این قضیهست. دیروز بهم گفت من یه رازی دارم که خودم نمیدونم. یعنی چی؟»
کیان چند لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: «آنیا، بعضی چیزا رو بهتره خودت کشف کنی. اگه کسی بهت بگه، شاید باورش نکنی.»
آنیا با ناراحتی گفت: «تو هم مثل دامیان حرف میزنی!»
کیان لبخند کمرنگی زد: «شاید به این خاطره که هر دوتامون یه چیزی میدونیم که تو هنوز آمادهی شنیدنش نیستی.»
آنیا دلش میخواست بیشتر بپرسه، ولی دید کیان بلند شد و رفت. این بار مطمئن شد که کیان هم یه رازی داره.
بعد از ظهر، آنیا تصمیم گرفت یه کار دیگه بکنه. رفت سراغ دفتر مدرسه و از مسئول خواست پروندهی دامیان رو ببینه. ولی مسئول با تعجب گفت: «دامیان؟ ما هیچ دانشآموزی به این اسم نداریم.»
آنیا خشکش زد: «چطور ممکنه؟ هر روز توی کلاسه!»
مسئول دوباره توی سیستم نگاه کرد و گفت: «نه عزیزم، اشتباه میکنی. توی این مدرسه هیچکس به اسم دامیان نیست.»
آنیا با قلب تپنده از دفتر اومد بیرون. یعنی چی؟ دامیان که هر روز توی کلاس بود! چطور ممکنه توی سیستم نباشه؟
همون لحظه، از گوشهی چشم دید دامیان توی حیاط ایستاده و بهش نگاه میکنه. انگار میدونست کجا بوده. آنیا با جرات رفت جلو و گفت: «تو توی سیستم مدرسه نیستی! تو کی هستی؟»
دامیان آروم لبخند زد: «بالاخره شروع کردی به پرسیدن. فکر کردم هیچوقت نمیپرسی.»
آنیا گفت: «جواب بده!»
دامیان چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد گفت: «امشب، ساعت ۹، بیا کنار دریاچهی قدیمی. اونجا همهچیز رو میفهمی.»
و برگشت و رفت، قبل از اینکه آنیا بتونه چیزی بگه.
آنیا موند و به پشت سرش نگاه کرد. دریاچهی قدیمی؟ اونجا که سالهاست متروکهست. چرا اونجا؟ و مهمتر از همه... دامیان کی هست که توی سیستم مدرسه نیست؟
همون شب، آنیا با دلی پر از تردید و کنجکاوی، ساعت ۹ رفت سمت دریاچهی قدیمی. هوا تاریک و سرد بود. هیچکس اونجا نبود. داشت فکر میکرد شاید دامیان سرش رو کلاه گذاشته که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید:
— «اومدی.»
برگشت. دامیان بود، زیر نور مهتاب، با اون چشمهای تیره و عمیق. این بار نزدیکتر از همیشه.
آنیا گفت: «بگو. همهچیز رو بگو.»
دامیان آروم گفت: «قبل از اینکه بگم، باید یه چیزی رو بدون. اون چیزی که میخوای بشنوی، زندگیت رو عوض میکنه. آمادهای؟»
آنیا با قلبی که تند میزد، گفت: «آمادهام.»
دامیان چند لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: «آنیا... تو دختر من نیستی.»
---
### 🔥 پایان قسمت ۱۰
### «راز پنهان»
صبح روز بعد، آنیا با یه تصمیم جدید از خواب بیدار شد. دیگه نمیخواست منتظر بمونه تا دامیان خودش بگه. اون شب توی ذهنش هزار تا سوال ساخته بود و جواب هیچکدوم رو نداشت. تصمیم گرفت امروز خودش دنبال جواب بره.
توی مدرسه، اول از همه رفت سراغ کیان. کیان تنها کسی بود که به نظر میرسید چیزهایی میدونه. آنیا کنارش نشست و بدون مقدمه پرسید: «کیان، تو از دامیان چی میدونی؟»
کیان یه لحظه مکث کرد و بعد آروم گفت: «چرا اینقدر بهش اهمیت میدی؟»
آنیا گفت: «نمیدونم... یه حسی بهم میگه یه چیزی پشت این قضیهست. دیروز بهم گفت من یه رازی دارم که خودم نمیدونم. یعنی چی؟»
کیان چند لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: «آنیا، بعضی چیزا رو بهتره خودت کشف کنی. اگه کسی بهت بگه، شاید باورش نکنی.»
آنیا با ناراحتی گفت: «تو هم مثل دامیان حرف میزنی!»
کیان لبخند کمرنگی زد: «شاید به این خاطره که هر دوتامون یه چیزی میدونیم که تو هنوز آمادهی شنیدنش نیستی.»
آنیا دلش میخواست بیشتر بپرسه، ولی دید کیان بلند شد و رفت. این بار مطمئن شد که کیان هم یه رازی داره.
بعد از ظهر، آنیا تصمیم گرفت یه کار دیگه بکنه. رفت سراغ دفتر مدرسه و از مسئول خواست پروندهی دامیان رو ببینه. ولی مسئول با تعجب گفت: «دامیان؟ ما هیچ دانشآموزی به این اسم نداریم.»
آنیا خشکش زد: «چطور ممکنه؟ هر روز توی کلاسه!»
مسئول دوباره توی سیستم نگاه کرد و گفت: «نه عزیزم، اشتباه میکنی. توی این مدرسه هیچکس به اسم دامیان نیست.»
آنیا با قلب تپنده از دفتر اومد بیرون. یعنی چی؟ دامیان که هر روز توی کلاس بود! چطور ممکنه توی سیستم نباشه؟
همون لحظه، از گوشهی چشم دید دامیان توی حیاط ایستاده و بهش نگاه میکنه. انگار میدونست کجا بوده. آنیا با جرات رفت جلو و گفت: «تو توی سیستم مدرسه نیستی! تو کی هستی؟»
دامیان آروم لبخند زد: «بالاخره شروع کردی به پرسیدن. فکر کردم هیچوقت نمیپرسی.»
آنیا گفت: «جواب بده!»
دامیان چند لحظه بهش نگاه کرد و بعد گفت: «امشب، ساعت ۹، بیا کنار دریاچهی قدیمی. اونجا همهچیز رو میفهمی.»
و برگشت و رفت، قبل از اینکه آنیا بتونه چیزی بگه.
آنیا موند و به پشت سرش نگاه کرد. دریاچهی قدیمی؟ اونجا که سالهاست متروکهست. چرا اونجا؟ و مهمتر از همه... دامیان کی هست که توی سیستم مدرسه نیست؟
همون شب، آنیا با دلی پر از تردید و کنجکاوی، ساعت ۹ رفت سمت دریاچهی قدیمی. هوا تاریک و سرد بود. هیچکس اونجا نبود. داشت فکر میکرد شاید دامیان سرش رو کلاه گذاشته که ناگهان صدایی از پشت سرش شنید:
— «اومدی.»
برگشت. دامیان بود، زیر نور مهتاب، با اون چشمهای تیره و عمیق. این بار نزدیکتر از همیشه.
آنیا گفت: «بگو. همهچیز رو بگو.»
دامیان آروم گفت: «قبل از اینکه بگم، باید یه چیزی رو بدون. اون چیزی که میخوای بشنوی، زندگیت رو عوض میکنه. آمادهای؟»
آنیا با قلبی که تند میزد، گفت: «آمادهام.»
دامیان چند لحظه سکوت کرد. بعد آروم گفت: «آنیا... تو دختر من نیستی.»
---
### 🔥 پایان قسمت ۱۰
- ۲۲۶
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط