{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صدای نازنین، با وجودِ آن ضعف و بی‌حالی، مثل برخوردِ یک تی

صدای نازنین، با وجودِ آن ضعف و بی‌حالی، مثل برخوردِ یک تیغه‌ی سرد بر روی شیشه بود؛ تیز و تکان‌دهنده. او که هنوز کنار آنیسا روی زمین نشسته بود، با صدایی که از شدتِ خستگی و فشار عصبی، خش‌دار و ضعیف شده بود، گفت:

«پارسا! بسّه...»

او حتی توانِ بلند کردنِ کاملِ سرش را نداشت، اما نگاهش را به پارسا دوخت. نگاهِ نازنین در آن لحظه، نه از سرِ دفاع از سینا بود و نه از سرِ همدلی با او؛ نگاهش فقط از سرِ «فرسودگی» بود. انگار او دیگر ظرفیتِ شنیدنِ حتی یک کلمه‌ی دیگر را نداشت. انگار روحش در همان لحظه‌ی فروپاشیِ جسمی‌اش، تمامِ توانِ تحملِ این بحث‌های بی‌پایان را هم از دست داده بود.

نازنین با دستانی که هنوز از شدتِ سرگیجه می‌لرزید، سعی کرد روی زمین استوار بماند و ادامه داد:
«بسه پارسا... الان وقتِ این نیست. الان فقط... فقط می‌خوام این فشار تموم بشه. الان وقتِ بازجویی نیست...»

او دوباره سرش را روی دیوار گذاشت و چشمانش را بست. انگار می‌خواست با بستنِ پلک‌هایش، تمامِ آن حقیقت‌های تلخ و تمامِ آن سوالاتِ بی‌پاسخِ پارسا را از دنیایِ مقابلش حذف کند.

پارسا، که هنوز در اوجِ التهاب بود، با شنیدنِ این حرف، انگار ضربه‌ای به صورتش خورده باشد. او لب‌ها را به هم فشرد و نگاهش را از سینا گرفت. فضایِ میانِ آن‌ها، حالا از یک «بحرانِ روحی» به یک «جنگِ ساکت» تبدیل شده بود؛ جنگی بینِ کسی که می‌خواست برایِ حقیقت بجنگد (پارسا) و کسی که فقط می‌خواست از فروپاشیِ نهایی نجات پیدا کند (نازنین).

سجاد و آنیسا در سکوتِ مطلق، بینِ این دو نفر گیر کرده بودند. سجاد نگاهی به سینا انداخت که همچنان با نگاهِ خالی و بی‌روح به لیوانِ چای‌اش خیره مانده بود؛ سینایی که انگار با شنیدنِ سوالِ پارسا، حتی توانِ دفاع کردن یا حتی گریه کردن را هم از دست داده بود.
دیدگاه ها (۰)

سکوتِ سنگینِ میانِ آن‌ها، مثل یک موریانه، داشت ذره‌ذره‌ی آرا...

پارسا، با شنیدنِ کلامِ آنیسا، لب‌هایش را به شدت روی هم فشرد....

پارسا که تا چند لحظه پیش تلاش می‌کرد با تکیه دادن به دیوار، ...

صدایِ برخوردِ ماشین با زمین و حرکتِ آن در محوطه‌ی ویلا، گذرا...

## فصل چهارم: سقوطِ ارزش‌هاصدای سیلیِ پارسا در فضای اتاق پیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط