بـاران هایـــــی هم هست ،
بـاران هایـــــی هم هست ،
که خیســـــت نــمی کنند...
چشــم هایـــــــی هسـت ،
که هرگــز نمی بــارنـد...
مثل سایــه ای بی پیــراهن می رفـت و می گفـت :
باید مـــــرد باشی که بفهمــی ،
در مرگ شقایـــــق چگونــه باید گریـست...
مثل زنـــی برهنــه ،
کوچــــه هایِ بــــــی تــو را پرســه می زنــم...
اینجا هــــــوا بارانـــی است ،
و کسی مثل تــــــو...
کنار مــــــن ...
نــیست...
که خیســـــت نــمی کنند...
چشــم هایـــــــی هسـت ،
که هرگــز نمی بــارنـد...
مثل سایــه ای بی پیــراهن می رفـت و می گفـت :
باید مـــــرد باشی که بفهمــی ،
در مرگ شقایـــــق چگونــه باید گریـست...
مثل زنـــی برهنــه ،
کوچــــه هایِ بــــــی تــو را پرســه می زنــم...
اینجا هــــــوا بارانـــی است ،
و کسی مثل تــــــو...
کنار مــــــن ...
نــیست...
- ۴۳۶
- ۰۴ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط