{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اسم رمان : میان انفجار و امید

اسم رمان : میان انفجار و امید
باد ملایمی روی ساحل می‌وزید. موج‌ها آرام به اسکله برخورد می‌کردند و بوی نمک در هوا پیچیده بود.

ایزوکو میدوریا نفس‌نفس می‌زد. لباس تمرینش خاکی شده بود و قطره‌های عرق از روی صورتش می‌چکید.
چند متر آن‌طرف‌تر، آلمایت با لبخندی از روی رضایت ایستاده بود.
«دیگه بسه، ایزوکو.»
میدوریا که دست‌هایش را روی زانو گذاشته بود، نفس عمیقی کشید.
«ولی... هنوز می‌تونم ادامه بدم!»
آلمایت خندید.
«همین پشتکارت باعث شد تو را انتخاب کنم.»
او چند قدم جلو آمد و نگاهش را به آسمان دوخت.
«اما امروز، روز تمرین نیست.»
میدوریا با تعجب سرش را بلند کرد.
«ها؟»
آلمایت با همان لبخند همیشگی گفت:
«امروز آزمون ورودی U.A است. اگر همین حالا خودت را خسته کنی، نمی‌توانی تمام توانت را در آزمون نشان بدهی.»
میدوریا لحظه‌ای سکوت کرد.
نگاهش به مشتش افتاد.
هنوز هر بار که به قدرتی که به ارث برده بود فکر می‌کرد، قلبش تندتر می‌زد.
«اگر... نتونم کنترلش کنم چی؟»
آلمایت با اطمینان پاسخ داد:
«قهرمان واقعی کسی نیست که هیچ‌وقت نترسد؛ کسی است که با وجود ترس، قدم بعدی را برمی‌دارد.»
لبخند کم‌رنگی روی لب‌های میدوریا نشست.
«باشه... تمام تلاشم رو می‌کنم.»
آلمایت با خنده گفت:
«این همون چیزیه که می‌خواستم بشنوم! حالا برو... و آزمون ورودی رو قبول شو.»
میدوریا تعظیم کوتاهی کرد.
«ممنونم... استاد.»
او کوله‌اش را برداشت و به سمت ایستگاه قطار دوید.
آلمایت تا زمانی که از نظر ناپدید شد، به او نگاه کرد و زیر لب گفت:
«بهت ایمان دارم... جانشین من.»

اولین بارم نوشتم خوبه اگه خوبه ادامه بدم
دیدگاه ها (۰)

من که مشکلی ندارم بدید برم👍🏻😭😭

اوخدا

نور سبزی در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط