(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 105 `ლ
(استاد جذاب من ) )ლ( پارت 105 `ლ
بلاخره انتظار اش به پایان رسید، درب اتاق باز شد استاد جذابش را در چهار چوب درب دید با دیدن چهره جدی و سرد عشق اش چاقوی مانند آتش بر قلبش زده شد میترسید؟ میترسید از اینکه دوباره مثله گذشته هایش شده باشه اون تونسته بود با عشق مهربانش اون رو از خاطرات تلخ گذشته بیرون بیاره به زندگی آورده بودش اما حال دوباره صورتش مثله گذشته هاش شده بود
جیمین سمتش قدم برداشت بلافاصله رویه لب تخت نشست ثانیه ای سکوت کرد و این سکوتش دختره رو بیشتر میترسوند با سکوت آن اتاق با صدای آروم و سرد جیمین شکست و قلب دختر با صدایش لرزید
جیمین : حالت خوبه
حتا این پرسیدن حالش هم برای اون پرنده عشق مثله هدیه دادن ستاره ای بود با صدای ضعیف و آرامی نجوا نمود ات : بهترم ....
نمیدونست این شروع آشتی شونه یا پایان رابطه
همانطوری که نگاهش به زمین بود لب زد جیمین : ادامه بده یه استاد موفق شو هیچوقت از پیش می کو نرو اون برادر و تکیه گاه خوبیه لوهان اونم خیلی نمی مونه داره آماده میشه تا بره خارج از کشور ولی رفیق با معرفتیه مراقب می کو باش اون آسم داره الآنم تویه اتاق روبه رویی یه یکم خوب نبود منم بهش گفتم بره استراحت کنه اما بازم تو مراقبش باش .....
حرف های داشت به زبون می آورد بغض بدی برای دختره ایجاد میکرد چرا داشت این حرف ها رو میزد مگه جای میرفت یعنی میخواست دختره بی بال و پر رو تنها بزاره جیمین ادامه داد : برای خودت زندگی بساز و مراقب خودت باش
تنها همین جمله کافی بود تا بغض ات بشکنه و اشک های جاری بشن درست فکر کرده بود اون داشت میرفت از بغض سنگینی چونه اش میلرزید جیمین سمتش چرخید با دستش به طرف صورتش رو قاب گرفت با انگشت شصتش اشک های پی در پی دختره رو پاک کرد لب هاشو نزدیک پیشانیش کرد بوسه ای آرومی رویه پیشانیش گذاشت همانطوری که لب هایش نزدیک پیشانیش و صورتش نزدیکش به صورته ات بود لب هایش به گوشش رسید نوک بینی اش رو به لاله گوش دختره کشید که باعث شد پیرهن اش بین مشت دختره گیره کنه له آرامی زمزمه کرد جیمین : منو ببخش لطفاً
با تک تک کلماتی که از دهنش اون مرد بیرون می آمد گریه شدت میگرفت اشک های که بی اختیار رویه گونه هایش جاری بودن بوسه ای پشته گوشش گذاشت
بلاخره انتظار اش به پایان رسید، درب اتاق باز شد استاد جذابش را در چهار چوب درب دید با دیدن چهره جدی و سرد عشق اش چاقوی مانند آتش بر قلبش زده شد میترسید؟ میترسید از اینکه دوباره مثله گذشته هایش شده باشه اون تونسته بود با عشق مهربانش اون رو از خاطرات تلخ گذشته بیرون بیاره به زندگی آورده بودش اما حال دوباره صورتش مثله گذشته هاش شده بود
جیمین سمتش قدم برداشت بلافاصله رویه لب تخت نشست ثانیه ای سکوت کرد و این سکوتش دختره رو بیشتر میترسوند با سکوت آن اتاق با صدای آروم و سرد جیمین شکست و قلب دختر با صدایش لرزید
جیمین : حالت خوبه
حتا این پرسیدن حالش هم برای اون پرنده عشق مثله هدیه دادن ستاره ای بود با صدای ضعیف و آرامی نجوا نمود ات : بهترم ....
نمیدونست این شروع آشتی شونه یا پایان رابطه
همانطوری که نگاهش به زمین بود لب زد جیمین : ادامه بده یه استاد موفق شو هیچوقت از پیش می کو نرو اون برادر و تکیه گاه خوبیه لوهان اونم خیلی نمی مونه داره آماده میشه تا بره خارج از کشور ولی رفیق با معرفتیه مراقب می کو باش اون آسم داره الآنم تویه اتاق روبه رویی یه یکم خوب نبود منم بهش گفتم بره استراحت کنه اما بازم تو مراقبش باش .....
حرف های داشت به زبون می آورد بغض بدی برای دختره ایجاد میکرد چرا داشت این حرف ها رو میزد مگه جای میرفت یعنی میخواست دختره بی بال و پر رو تنها بزاره جیمین ادامه داد : برای خودت زندگی بساز و مراقب خودت باش
تنها همین جمله کافی بود تا بغض ات بشکنه و اشک های جاری بشن درست فکر کرده بود اون داشت میرفت از بغض سنگینی چونه اش میلرزید جیمین سمتش چرخید با دستش به طرف صورتش رو قاب گرفت با انگشت شصتش اشک های پی در پی دختره رو پاک کرد لب هاشو نزدیک پیشانیش کرد بوسه ای آرومی رویه پیشانیش گذاشت همانطوری که لب هایش نزدیک پیشانیش و صورتش نزدیکش به صورته ات بود لب هایش به گوشش رسید نوک بینی اش رو به لاله گوش دختره کشید که باعث شد پیرهن اش بین مشت دختره گیره کنه له آرامی زمزمه کرد جیمین : منو ببخش لطفاً
با تک تک کلماتی که از دهنش اون مرد بیرون می آمد گریه شدت میگرفت اشک های که بی اختیار رویه گونه هایش جاری بودن بوسه ای پشته گوشش گذاشت
- ۱۴.۵k
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط