من، بودم!
من، بودم!
دلِ کبودِ گل یخ ...
سایه ی به خاک
افتاده ی شاخه های شکسته !
زنِ زمستان!
...
نهایتِ فریادِ احساسی در
بی حواسی ی زمانه، فاش کرد
رازِ به یغما رفته ی "بهارِ سوخته" !!!
...
عمری ثانیه ها،
قدم قدم مرگ شمردند!
تَه
کشیده ی تیکِ تاکِ تکیده ام
شب را جرعه جرعه نوشیدند!
...
تا...؛
خندیدی، بالاتر از صوت،
تابیـــــــدی، فراتر از نـــــور!
حسم اینک؛
شمیمِ آلاله های سرزده از
نفس های توست که
غرق در
شطِّ آبی پیراهنت به رنگ شفق است!
...
می خواهم،
برخیزم...
دستم را بگیر!...
دلِ کبودِ گل یخ ...
سایه ی به خاک
افتاده ی شاخه های شکسته !
زنِ زمستان!
...
نهایتِ فریادِ احساسی در
بی حواسی ی زمانه، فاش کرد
رازِ به یغما رفته ی "بهارِ سوخته" !!!
...
عمری ثانیه ها،
قدم قدم مرگ شمردند!
تَه
کشیده ی تیکِ تاکِ تکیده ام
شب را جرعه جرعه نوشیدند!
...
تا...؛
خندیدی، بالاتر از صوت،
تابیـــــــدی، فراتر از نـــــور!
حسم اینک؛
شمیمِ آلاله های سرزده از
نفس های توست که
غرق در
شطِّ آبی پیراهنت به رنگ شفق است!
...
می خواهم،
برخیزم...
دستم را بگیر!...
- ۶۱۲
- ۲۵ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط