شاهزاده و شوالیه پارت
(شاهزاده و شوالیه) پارت ۱۶
ایزوکو : یعنی ازم بدت نمیاد
باکوگو : معلوم که نه خنگول
ایزوکو : پس چی ؟
باکوگو : خب..........نمیدونم چی میشه ولی خب اونا احساسات واقعیم بودن
ایزوکو : یعنی فقط دوسم داری ؟
باکوگو : نه یچی از اون بیشتر
ایزوکو : یعنی.......عشق.....؟
باکوگو : .....عام........یه جورایی......چطور بگم......اره
*ایزوکو شروع کرد به اروم کشیدن دستش روی بدن باکوگو*
ایزوکو : پس با این کارم مشکلی نداری نه ؟
باکوگو : (نفس نفس زدن)
ایزوکو : چرا چیزی نمیگی انقدر حساسی ؟
باکوگو : ن.....نه........و....ولی.....این....اینکه.....میبینم....ت...تو...داری این....کار رو میکنی.......ی....یه حسی داره
ایزوکو : پس خوشت میاد
*ایزوکو یچی زد به سرش و بوسه های گرمی روی گردن قرار می داد*
باکوگو : (نفس نفس زدن)
ایزوکو : هی کاچان خوشت میاد
باکوگو : خ.....خفه.....شو.....نفله
ایزوکو : خودت همین یکم پیش نگفتی ؟ چرا لذت بردنت رو پنهان میکنی ؟
باکوگو : حرف....ن..نزن
*باکوگو با هر بوسه ی ایزوکو بدنش بیشتر داغ میکرد اینکه میدید کسی که انقدر دوسش داره این کار رو میکنه باعث میشد بیشتر بدنش داغ کنه از یه طرف داشت لذت میبرد از یه طرف هم نگران بود ایزوکو به چی فکر میکنه چون تاحالا ایزوکو باکوگو رو اینجوری ندیده بود*
ایزوکو : هی کاچان یه لحظه برگرد سمتم
باکوگو : چی شد.....
*باکوگو نتونست حرفش رو کامل کنه چون که ایزوکو لب باکوگو رو بوسید باکوگو با اینکه می خواست عمیق تر بشه ولی مقومت میکرد در برابر ایزوکو احساس میکرد که نباید این کار رو بکنه ایزوکو از باکوگو کمی فاسله گرفت*
ایزوکو : هی کاچان خودتم میدونی که دوست داری بیخیال هیچ کس نمیفهمه این بین منو تو میمونه پس راحت باش
*ایزوکو دوباره باکوگو رو بوسید و این سری بوسشون عمیق شد ایزوکو اروم باکوگو رو روی اژدها دراز کردو با یکی از دست هاش دست های باکوگو رو بالا سرش نگه داشت جفتشون داشتن نفس کم میاوردن اما ایزوکو اجازه ی جدا شدن رو نمیداد زانوش رو به برجستگی روی شلوار باکوگو گذاشت با اروم از باکوگو زدا شد*
باکوگو : ه...هیی دکو.....نکن......!
ایزوکو : بیخیال کاچان اروم یکم فقط !
*ایزوکو شروع کرد به گذاشتن بوسه های گرم روی بدن باکوگو بعد کمی ایزوکو دید دیگه صدای نفس نفس زدن باکوگو نمیاد وقتی دقت کرد دید که انقدر بدنش داغ کرده از هوش رفته*
(نویسنده : باکوگو را از دست دادیم 👍)
(شبش)
باکوگو : هیی ما الان کجاییم
ایزوکو : چه عجب بیدار شدی کاچان خیلی وقت رسیدیم آتیش روشن کردم و وسایل رو گذاشتم اومدم پیشت تا بیدار بشی
ادامه پارت بعد🌙✨️
بنده این پارت را گردن نمیگیرم حالا خودانی 🐱🎀
ایزوکو : یعنی ازم بدت نمیاد
باکوگو : معلوم که نه خنگول
ایزوکو : پس چی ؟
باکوگو : خب..........نمیدونم چی میشه ولی خب اونا احساسات واقعیم بودن
ایزوکو : یعنی فقط دوسم داری ؟
باکوگو : نه یچی از اون بیشتر
ایزوکو : یعنی.......عشق.....؟
باکوگو : .....عام........یه جورایی......چطور بگم......اره
*ایزوکو شروع کرد به اروم کشیدن دستش روی بدن باکوگو*
ایزوکو : پس با این کارم مشکلی نداری نه ؟
باکوگو : (نفس نفس زدن)
ایزوکو : چرا چیزی نمیگی انقدر حساسی ؟
باکوگو : ن.....نه........و....ولی.....این....اینکه.....میبینم....ت...تو...داری این....کار رو میکنی.......ی....یه حسی داره
ایزوکو : پس خوشت میاد
*ایزوکو یچی زد به سرش و بوسه های گرمی روی گردن قرار می داد*
باکوگو : (نفس نفس زدن)
ایزوکو : هی کاچان خوشت میاد
باکوگو : خ.....خفه.....شو.....نفله
ایزوکو : خودت همین یکم پیش نگفتی ؟ چرا لذت بردنت رو پنهان میکنی ؟
باکوگو : حرف....ن..نزن
*باکوگو با هر بوسه ی ایزوکو بدنش بیشتر داغ میکرد اینکه میدید کسی که انقدر دوسش داره این کار رو میکنه باعث میشد بیشتر بدنش داغ کنه از یه طرف داشت لذت میبرد از یه طرف هم نگران بود ایزوکو به چی فکر میکنه چون تاحالا ایزوکو باکوگو رو اینجوری ندیده بود*
ایزوکو : هی کاچان یه لحظه برگرد سمتم
باکوگو : چی شد.....
*باکوگو نتونست حرفش رو کامل کنه چون که ایزوکو لب باکوگو رو بوسید باکوگو با اینکه می خواست عمیق تر بشه ولی مقومت میکرد در برابر ایزوکو احساس میکرد که نباید این کار رو بکنه ایزوکو از باکوگو کمی فاسله گرفت*
ایزوکو : هی کاچان خودتم میدونی که دوست داری بیخیال هیچ کس نمیفهمه این بین منو تو میمونه پس راحت باش
*ایزوکو دوباره باکوگو رو بوسید و این سری بوسشون عمیق شد ایزوکو اروم باکوگو رو روی اژدها دراز کردو با یکی از دست هاش دست های باکوگو رو بالا سرش نگه داشت جفتشون داشتن نفس کم میاوردن اما ایزوکو اجازه ی جدا شدن رو نمیداد زانوش رو به برجستگی روی شلوار باکوگو گذاشت با اروم از باکوگو زدا شد*
باکوگو : ه...هیی دکو.....نکن......!
ایزوکو : بیخیال کاچان اروم یکم فقط !
*ایزوکو شروع کرد به گذاشتن بوسه های گرم روی بدن باکوگو بعد کمی ایزوکو دید دیگه صدای نفس نفس زدن باکوگو نمیاد وقتی دقت کرد دید که انقدر بدنش داغ کرده از هوش رفته*
(نویسنده : باکوگو را از دست دادیم 👍)
(شبش)
باکوگو : هیی ما الان کجاییم
ایزوکو : چه عجب بیدار شدی کاچان خیلی وقت رسیدیم آتیش روشن کردم و وسایل رو گذاشتم اومدم پیشت تا بیدار بشی
ادامه پارت بعد🌙✨️
بنده این پارت را گردن نمیگیرم حالا خودانی 🐱🎀
- ۸۴۷
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط