{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 11

درِ رستوران بسته شد.
سکوت سنگینی بینمان بود.

هان بالاخره قاشقش را روی بشقاب گذاشت.
هان: الان میشه یکی توضیح بده چه خبر بود؟

هیچ‌کس جواب نداد.
فلیکس و هیونجین فقط به مینهو نگاه می‌کردند.

مینهو از جایش بلند شد.
مینهو: برمی‌گردیم.

...

چند دقیقه بعد...
ماشین در سکوت خیابان را طی می‌کرد.

هان کنار پنجره نشسته بود.
تمام مدت، به حرف آن مرد فکر می‌کرد.
[مواظب باش... این پسر، نقطه‌ضعفت نشه.]
هان ناخودآگاه به مینهو نگاه کرد.

مینهو مثل همیشه آرام رانندگی می‌کرد؛ انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.

هان: یه سؤال.

مینهو: بپرس.

هان: اون از کجا منو می‌شناخت؟

مینهو چند لحظه سکوت کرد.
مینهو: نمی‌شناخت.

هان: پس چرا اسمم رو نپرسید؟

این بار هیونجین که در صندلی عقب نشسته بود، جواب داد.
هیونجین: توی این دنیا، وقتی کنار رئیس دیده بشی... همه درباره‌ت تحقیق می‌کنن.

هان اخم کرد.
هان: یعنی از الان... همه منو می‌شناسن؟

هیچ‌کس جواب نداد.
همین سکوت، جواب سؤالش بود.

...

وقتی به عمارت رسیدند، همه پیاده شدند.

هان هنوز چند قدم برنداشته بود که صدای فلیکس را شنید.
فلیکس: هان!

هان برگشت.

فلیکس آرام نزدیکش شد و یک جعبه‌ی کوچک به دستش داد.

هان: این چیه؟

فلیکس: گوشیت.

هان با تعجب نگاهش کرد.
هان: گوشیم که پیش خودمه.

فلیکس لبخند زد.
فلیکس: نه... این یکی مخصوص اینجاست.

هان جعبه را باز کرد.
داخلش یک گوشی مشکی نو بود.
هان: برای چی؟

فلیکس: اگر کاری داشتی... یا مشکلی پیش اومد، فقط به چهار نفر می‌تونی زنگ بزنی.

هان: چهار نفر؟

فلیکس گوشی را روشن کرد.
داخل مخاطب‌ها فقط چهار اسم بود.
رئیس
هیونجین
فلیکس
و...
هان با تعجب اسم آخر را خواند.
چان

هان: چان دیگه کیه؟

فلیکس لبخند محوی زد.
فلیکس: کسی که وقتی ببینیش... می‌فهمی چرا همه بهش احترام می‌ذارن.

هان هنوز به صفحه‌ی گوشی خیره بود...
بی‌خبر از اینکه ورود "چان" قرار بود همه‌چیز را تغییر بدهد.


پایان پارت ۱۱



#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
دیدگاه ها (۱)

سلام سلام 🤗✨️خب همونطور که میدونین ۱۶ پارت دیگه از فیک 𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 10فضای رستوران در سکوت فرو رفت.سه مرد با قدم‌...

𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓Part 9هان با تردید از ماشین پیاده شد.رستوران کوچک ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط