{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستانک

#داستانک
ته پیازو رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه ، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند.

پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوایی نداشتیم.

بابام می گفت:
نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشسته ام، کاری ندارم ، هر وقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم. در می زد و نون رو همون دم در می داد و می رفت. هیچ وقت هم بالا نمی اومد. هیچ وقت.
@miss.nahali
#miss.nahali
دیدگاه ها (۲۰۰)

چسناله 👈 -سلام+سلام خوبی-مرسی ممنون+چخبر-ازش متنفر شدم 😊 ...

ناموسا چه جوری😂 😂 😂 #مخاطب خاص داره @miss.nahali#miss.nah...

#ارزش خوندن دارع :}خانمم همیشه میگفت دوستت دارممن هم گذرا می...

بعضی از‌ آدما تو‌بعضی از روزا کارایی میکنن که نه میتونی اون ...

مراقبم باش❤️‍🩹(لالایی تموم شد اما هنوز شوگا نخوابیده بود)&دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط