{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p5

p5
از نگاه اریکا
مدرسه اریک نزدیک خانه مان بود فقط ۱۰ دقیقه راه بود.
به دم در مدرسه رسیدم حتی در زمان کلاس همیشه کلاس پر سر و صدا بود حالا همه جا در سکوتی عجیب فرو رفته بود
پله ها را دوتا یکی بالا میرفتم تا به طبقه سوم رسیدم، همه جا بوی رطوبت میداد و دیوار ها کمی خیس بودند
_اون واقعا پشیمونه؟ معلومه که نه! هیچوقت بهم نگفت....
به دم در کلاس رسیدم یک نفر داشت پشت سر هم میگفت: اریک، داری بهم گوش میدی؟ اریک!
به سرعت در را باز کردم تا ببینم چه خبر شده اریک روی میز کنار پنجره ایستاده بود و با ترس به سری که جلویش بدون بدن روی هوا معلق بود خیره شده بود همان لحظه که میخواستم بپرسم چه خبر شده سر بدون بدن جلوی چشمانم تبدیل به دود شد و به هوا رفت
بدون درنگ به سمت اریک دویدم که از روی میز پایین آمده بود و به جایی که کمی قبل آن سر بود خیره شده بود
شانه هایش را گرفتم و گفتم حالت خوبه؟
او هیچ چیزی نگفت و فقط با چشمانی لرزان به من نگاه میکرد.
روی صندلی نشاندمش و رفتم از جیب کنار کیفش قمقمه آبش را آوردم و به دستش دادم. همان طور که آرام آرام درِ بطری را باز می‌کرد، با صدایی لرزان و بسیار آرام پرسید:چه خبر شده؟
سعی کردم لرزش صدایم را پنهان کنم اما نتوانستم: منم نمی‌دونم...
کمی مکث کردم، سعی کردم لبخند بزنم و ادامه دادم: یکم آب بخور، آروم‌تر می‌شی. باید بریم پیش آیلا، اون باهوشه، شاید فهمیده باشه چه خبره.
بلند شدم و از پنجره به پایین نگاه کردم. شیشه آن‌قدر بخار گرفته بود که چیزی دیده نمی‌شد. دستم را روی شیشه کشیدم و بیرون را نگاه کردم. بدن‌هایی شناور، آرام در رفت و آمد بودند و بعضی از آن‌ها هنوز تا حدی شکل طبیعی خود را حفظ کرده بودند.
نگاهم به گوشه کلاس افتاد، دقیقاً همان جایی که اریک چند دقیقه پیش ایستاده بود. برخلاف بقیه کلاس، آن قسمت هیچ رطوبتی نداشت. دستم را دراز کردم تا دیوار را لمس کنم که ناگهان صدای افتادن قمقمه روی زمین آمد و بلافاصله بعد از آن، جیغ اریک فضای کلاس را پر کرد.
_اریک!؟
سریع برگشتم.
دست راستش تا آرنج ناپدید شده بود.
دیدگاه ها (۰)

این داداش اریکا هست و اسمش اریک عه و موهاش مشکیه و چشاش زرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط