Part
Part ⁵⁴
بعدش جمیله رو برمیداره میبره سمت اتاق و میندازه روی تخت
(دیگه من چیزی برای اینا بلد نیستم)
ولی: آسیه که رفت پسرا هم چند روز دیگه میرن پرنسسمون هم چند سال دیگه
خدیجه: والا از همین الان دلم برای آسیه تنگ شده بزار یه زنگ بهش بزنم
خونهی اسدور
آسیه: دوروک نکن عع
دوروک:چرا ؟
دوروک میخواد آسیه رو ببوسه که گوشی آسیه زنگ میخوره
دوروک:اههه
آسیه:دوروککک مامانمه
دوروک: مگه من چی گفتم عشقم؟
خدیجه: سلام آسیه
آسیه: سلام مامان
دوروک: سلام مامان جون
(گوشی روی اسپیکره)
خدیجه: سلام پسرم ، دلمون تنگ شده بود گفتم زنگ بزنم فردا بیاین اینجا
آسیه: باشه
دوروک: مامان جون هر وقت دلت تنگ شد بیا اینجا چند روز پیش ما بمون یا آسیه بیاد پیش شما بمونه
خدیجه: باشه پسرم ممنون
کالج آتامان
لیلا:خب دیشب چیکار کردین؟
جمیله: هیچی ، نشستیم فیلم دیدیم
لیلا: جمیله من داداشمو میشناسم امکان نداره شب عروسیش فیلم ببینه میخوای منو گول بزنی؟
جمیله:نه عزیزم خب پس بعداً میگم الان بریم سر کلاس
لیلا:اوفف باشه
الیف داشت از پله ها بالا میرفت که پاش گیر میکنه نزدیک بود بیفته که سارپ میگیرتش
الیف چشاشو بسته بود که دید هنوز نیوفتاده چشاشو باز کرد و دید که سارپ اونو گرفته و با تعجب به سارپ نگاه می کرد
سارپ:خوبی ؟
الیف همونطور که با تعجب به سارپ نگاه می کرد سرشو به نشونهی اره تکون داد
سارپ الیف رو گذاشت روی زمین
سارپ:خب بریم سر کلاس
الیف:بریم
سارپ:چرا قلبم اینقدر تند میزنه (با خودش میگه)
الیف صدای قلب سارپ رو شنید
الیف:سارپ خوبی ؟
سارپ:نه ..... نه نیستم
الیف:چرا؟
سارپ: چیزه....... (یعنی بگم) (با خودش میگه)
الیف:چیه؟
سارپ: دوست دارم
الیف:چی؟
سارپ:هیچی ولش کن
الیف: منم دوست دارم
سارپ:چی؟
الیف:اره
سارپ خیلی هیجان زده میشه و الیف رو بغل میکنه و توی هوا میچرخونه
الیف:سارپ چیکار میکنی ؟میفتم
سارپ: ببخشید هیجان زده شدم
بعدش جمیله رو برمیداره میبره سمت اتاق و میندازه روی تخت
(دیگه من چیزی برای اینا بلد نیستم)
ولی: آسیه که رفت پسرا هم چند روز دیگه میرن پرنسسمون هم چند سال دیگه
خدیجه: والا از همین الان دلم برای آسیه تنگ شده بزار یه زنگ بهش بزنم
خونهی اسدور
آسیه: دوروک نکن عع
دوروک:چرا ؟
دوروک میخواد آسیه رو ببوسه که گوشی آسیه زنگ میخوره
دوروک:اههه
آسیه:دوروککک مامانمه
دوروک: مگه من چی گفتم عشقم؟
خدیجه: سلام آسیه
آسیه: سلام مامان
دوروک: سلام مامان جون
(گوشی روی اسپیکره)
خدیجه: سلام پسرم ، دلمون تنگ شده بود گفتم زنگ بزنم فردا بیاین اینجا
آسیه: باشه
دوروک: مامان جون هر وقت دلت تنگ شد بیا اینجا چند روز پیش ما بمون یا آسیه بیاد پیش شما بمونه
خدیجه: باشه پسرم ممنون
کالج آتامان
لیلا:خب دیشب چیکار کردین؟
جمیله: هیچی ، نشستیم فیلم دیدیم
لیلا: جمیله من داداشمو میشناسم امکان نداره شب عروسیش فیلم ببینه میخوای منو گول بزنی؟
جمیله:نه عزیزم خب پس بعداً میگم الان بریم سر کلاس
لیلا:اوفف باشه
الیف داشت از پله ها بالا میرفت که پاش گیر میکنه نزدیک بود بیفته که سارپ میگیرتش
الیف چشاشو بسته بود که دید هنوز نیوفتاده چشاشو باز کرد و دید که سارپ اونو گرفته و با تعجب به سارپ نگاه می کرد
سارپ:خوبی ؟
الیف همونطور که با تعجب به سارپ نگاه می کرد سرشو به نشونهی اره تکون داد
سارپ الیف رو گذاشت روی زمین
سارپ:خب بریم سر کلاس
الیف:بریم
سارپ:چرا قلبم اینقدر تند میزنه (با خودش میگه)
الیف صدای قلب سارپ رو شنید
الیف:سارپ خوبی ؟
سارپ:نه ..... نه نیستم
الیف:چرا؟
سارپ: چیزه....... (یعنی بگم) (با خودش میگه)
الیف:چیه؟
سارپ: دوست دارم
الیف:چی؟
سارپ:هیچی ولش کن
الیف: منم دوست دارم
سارپ:چی؟
الیف:اره
سارپ خیلی هیجان زده میشه و الیف رو بغل میکنه و توی هوا میچرخونه
الیف:سارپ چیکار میکنی ؟میفتم
سارپ: ببخشید هیجان زده شدم
- ۳.۷k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط