رمان
#در_وجودت_غرق_شده_ام
پارت یازدهم
وااااینا کجان...صدایی از پشتم اومد...
شوگا:چرا نرفتی...
ات:منتظرتون بودم...
شوگا:آها...ماشین تو پارکینگه...
ات:مرسی اطلاع دادیم نمیگفتی میرفتم طویله...
لبخند دندون نمایی زد
شوگا:از تو بعید نیست😁
با حرص رفتم سمت پارکینگ دنبال خری گاوی میگشتم که سوار شم
که باصدای پارس سگ قلبم افتاد تو جورابم..
برگشتم...به جون شما نباشه به جون هانا اگه سگا نبود میرفتم این هویج رو له میکردمم
دو سگ بزرگ مشکي که وسطشون شوگا بود
ات:مم...میشه..ااین سگا..تو...بب..ببری؟..
لرز شدیدم به خاطر سگا بود..از بچگی ازشون میترسیدم
اون کپکم بالبخند به همراه سگا اومد طرفم...
و من در همون جا مامانبزرگ خدا بیامرزم رو دیدم که برام دست تکون داد و بای بای کرد به معنی اینکه گمشو بیا اینور تا همین الانم قاچاقی زنده بودی...
با پوز خند گفت
شوگا:چرا نرفتی تو ماشین خانوم کوچولو
منم کم نیاوردم..
ات:بابا بزرگا مقدم ترن...
شوگا:اوکی فقط قبلش...
یه دستمال از تو جیبش در آورد
یکم به دستمال نگاه کردم..
ات:این چیه؟!
شوگا:آبمیوه ست میخوری؟😐
با حرص گفتم..
ات:میدونم چیه گلابی...میگم چرا میدید به من ....
شوگا:پاک کن...
سوالی نگاش کردم...چیو پاک کنم؟
نکنه خودشو میگه؟از صحنه ی روزگار پاکش کنم اگه اینجوریه چارپایم...
وجدان:هوی
ات:چته؟!
وجدان: عاشق شدم
ات:هااا!!...کیی؟
وجدان:شوگا...😍
ات:😐
وجدان :از این به بعد مراقب حرف زدنت با عشقم باش..
سرم رو تکون دادم تا حواسم رو بدم به شوگا...
ات:چیو؟
شوگا:لباتو..
من:😐
یکی نیس اینجا بگه آخه به تو چه..
ات:به تو چه...دوس دارم..
شوگا:عروسی میریم؟
برای اینکه حرصشو در بیارم گفتم...
ات:اره
شوگا:بگیر پاکش کن وگرنه..
ات:وگرنه چی؟
شوگا:خودم دست به کار میشم..
یه لحظه احساس کردم فقط پنج سالمه..
ات:نمییخوااممم..
پوفی کشید
شوگا:بگیرر پاکش کنن
ات:نمیخوام..
شوگا:اوکی پس مجبورم..
پارت یازدهم
ری اکت فراموش نشه✨🫀
دیدگاه ها (۳)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.