باغچه را روی سرش گذاشته بود
باغچه را روی سرش گذاشته بود
و نام یکصد و دو شاعر دور مچ دست چپش!
و نگاهش چشم آفتاب را میزد
وقتی بلند بلند شعر میخواند
از کتاب آمده بود
از صفحه شصت و یک
از همانجا که پاییز آمده بود و مانده بود دیگر،
و نرفته بود جز در جانمان،دلهامان،عشقمان!
از شعر آمده بود و در گلویش
دوازده شاعر همزمان شعرخوانی میکردند
و در نگاهش سیزده شاعر برای هم سیگار آتش میزدند
و در دهانش چهارده شاعر،چهارده قرن بود
سکوت کرده بودند تا من بخوانم انگار شعری،
اما...
ازعشق آمده بود و صورتش
تاب سنگینی چشمهایش را نداشت
از خواب آمده بود
از پنجره
از بوی چوب نیم سوخته
از جنگل،شالی،مه،ماهی،
باران،باران،باران!
از جایی آمده بود که شعر اول بار آنجا باریده بود
از راز گل سرخ،
از ابرآباد!
خوش آمده بود
خوش آمده بود
خوش آمده بود
ولی کاش خبر میداد
به نسیم میسپرد،
به نیمخوابهای شبانهام
یا به پای همان کبوتر
که یکسوم شعرم را سرکشید میبست
که میآید
از دور آمده بود
و من به دنبال یافتنش به دورها رفته بودم
من دور بودم از او چونان که شاعر از شعر خویش!
من رفته بودم از این منزل
چونان که پاییز از صفحه ی شصت و یک
و شب از موهایم؛
من کوچ کرده بودم،
کوچ؛
چون چهارده شاعر از دهانش!
او آمد و من رفته بودم تا عشق رعایت شود!
تا عشق...
زنده بماند!
#دوشنبه_۲۶_شهریور_۱۳۹۷
و نام یکصد و دو شاعر دور مچ دست چپش!
و نگاهش چشم آفتاب را میزد
وقتی بلند بلند شعر میخواند
از کتاب آمده بود
از صفحه شصت و یک
از همانجا که پاییز آمده بود و مانده بود دیگر،
و نرفته بود جز در جانمان،دلهامان،عشقمان!
از شعر آمده بود و در گلویش
دوازده شاعر همزمان شعرخوانی میکردند
و در نگاهش سیزده شاعر برای هم سیگار آتش میزدند
و در دهانش چهارده شاعر،چهارده قرن بود
سکوت کرده بودند تا من بخوانم انگار شعری،
اما...
ازعشق آمده بود و صورتش
تاب سنگینی چشمهایش را نداشت
از خواب آمده بود
از پنجره
از بوی چوب نیم سوخته
از جنگل،شالی،مه،ماهی،
باران،باران،باران!
از جایی آمده بود که شعر اول بار آنجا باریده بود
از راز گل سرخ،
از ابرآباد!
خوش آمده بود
خوش آمده بود
خوش آمده بود
ولی کاش خبر میداد
به نسیم میسپرد،
به نیمخوابهای شبانهام
یا به پای همان کبوتر
که یکسوم شعرم را سرکشید میبست
که میآید
از دور آمده بود
و من به دنبال یافتنش به دورها رفته بودم
من دور بودم از او چونان که شاعر از شعر خویش!
من رفته بودم از این منزل
چونان که پاییز از صفحه ی شصت و یک
و شب از موهایم؛
من کوچ کرده بودم،
کوچ؛
چون چهارده شاعر از دهانش!
او آمد و من رفته بودم تا عشق رعایت شود!
تا عشق...
زنده بماند!
#دوشنبه_۲۶_شهریور_۱۳۹۷
- ۴۸۹
- ۲۶ شهریور ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط