چند پارتی از نامجون درخواستی
چند پارتی از نامجون درخواستی
وقتی بین تو خوبی داداشت فرق میذاشت
part ²
ا/ت: دیگه نمیتونم کاشکی از همون اول به دنیا نمیوم-
فیلیکس: هیششش این حرفو نزن تو برای بابا هم ارزشمندی اون فقط یکم خستس باشه؟
ا/ت: فقط برای من خستس؟ 16 سال فقط من براش خسته کننده بودم؟(گریه)
فیلیکس: دیگه گریه نکن(اشکاتو پاک میکنه) راستی فردا قراره بریم مهمونی چان
ا/ت: که چی؟... من که دعوت نیستم
فیلیکس: ا/تی؟ دیوونه شدی معلومه که دعوتی! قراره خواهر چان از استرالیا بیاد
ا/ت: هوم
فیلیکس: پس دیگه بخواب، برای فردا شب انرژی لازم داری
ا/ت: باشه، شب بخیر
فیلیکس بوسه ای به پیشونی ا/ت زد
فیلیکس: شب بخیر خانوم کوچولو
ــــــــــــــ صبح ساعت ۷:00 ویو نامی ــــــــــــــ
صبح با یه عذاب وجدانی بلند شدم
همش استرس داشتم، انگار قرار بود اتفاقی بیوفته
بوی پنکیکای لیا کل خونه رو گرفته بود
پاشدم یه دوش گرفتم و خودمو خشک کردم و رفتم پایین
نامجون: سلام
لیا: سلام نامجونی صبح بخیر
نامجون: فیلیکس کو؟
قیافه لیا عصبانی شد انگار براش سخت بود که فقط به فیلیکس فکر میکنم
با صدایی اروم و سرد گفت: سر میز
رفتم سر میز و کنارش نشستم
با ذوق لب زدم: پسرم چطوره؟
جواب نداد
اون طرفش ا/ت نشسته بود
صندلیشو کشید سمت ا/ت
انگار باهام لج کرده بود
نامجون: فیلیکس خوبی؟
فیلیکس: عالیم
نامجون: خوبه
فیلیکس: نمیخوای حال ا/ت رو بدونی؟ چون دیشب داشت برای محبت پدری گریه میکرد
سکوت کردم
چیزی نداشتم بگم
بگم
ازش بدم میاد؟
یا بگم ازش خوشم نمیاد چون پسر نشده
خب راستش این درسته
هیچوقت ا/ت برام مهم نبود
ولی اینکه برای اینکه بهش محبت نکردم گریه میکنه
قلبمو میسوزونه
نامجون: ا/ت خوبی دخترم؟
ا/ت: خ..وبم خوبم
لبخند کمرنگی زدم
میدونم میدونم😭
افتضاح شد😭✨🍀 حمایت؟؟ 💖✨
وقتی بین تو خوبی داداشت فرق میذاشت
part ²
ا/ت: دیگه نمیتونم کاشکی از همون اول به دنیا نمیوم-
فیلیکس: هیششش این حرفو نزن تو برای بابا هم ارزشمندی اون فقط یکم خستس باشه؟
ا/ت: فقط برای من خستس؟ 16 سال فقط من براش خسته کننده بودم؟(گریه)
فیلیکس: دیگه گریه نکن(اشکاتو پاک میکنه) راستی فردا قراره بریم مهمونی چان
ا/ت: که چی؟... من که دعوت نیستم
فیلیکس: ا/تی؟ دیوونه شدی معلومه که دعوتی! قراره خواهر چان از استرالیا بیاد
ا/ت: هوم
فیلیکس: پس دیگه بخواب، برای فردا شب انرژی لازم داری
ا/ت: باشه، شب بخیر
فیلیکس بوسه ای به پیشونی ا/ت زد
فیلیکس: شب بخیر خانوم کوچولو
ــــــــــــــ صبح ساعت ۷:00 ویو نامی ــــــــــــــ
صبح با یه عذاب وجدانی بلند شدم
همش استرس داشتم، انگار قرار بود اتفاقی بیوفته
بوی پنکیکای لیا کل خونه رو گرفته بود
پاشدم یه دوش گرفتم و خودمو خشک کردم و رفتم پایین
نامجون: سلام
لیا: سلام نامجونی صبح بخیر
نامجون: فیلیکس کو؟
قیافه لیا عصبانی شد انگار براش سخت بود که فقط به فیلیکس فکر میکنم
با صدایی اروم و سرد گفت: سر میز
رفتم سر میز و کنارش نشستم
با ذوق لب زدم: پسرم چطوره؟
جواب نداد
اون طرفش ا/ت نشسته بود
صندلیشو کشید سمت ا/ت
انگار باهام لج کرده بود
نامجون: فیلیکس خوبی؟
فیلیکس: عالیم
نامجون: خوبه
فیلیکس: نمیخوای حال ا/ت رو بدونی؟ چون دیشب داشت برای محبت پدری گریه میکرد
سکوت کردم
چیزی نداشتم بگم
بگم
ازش بدم میاد؟
یا بگم ازش خوشم نمیاد چون پسر نشده
خب راستش این درسته
هیچوقت ا/ت برام مهم نبود
ولی اینکه برای اینکه بهش محبت نکردم گریه میکنه
قلبمو میسوزونه
نامجون: ا/ت خوبی دخترم؟
ا/ت: خ..وبم خوبم
لبخند کمرنگی زدم
میدونم میدونم😭
افتضاح شد😭✨🍀 حمایت؟؟ 💖✨
- ۱۴.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط