{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

يادم مياد بچه که بودم

يادم مياد بچه که بودم
بعضي وقت ها يواشکي بابامو نگاه مي کرديم
که ساعت ها با دست مشغول جمع کردن
آشغال هاي ريزي بود که روي فرش ريخته شده بود
من حسابي به اين کارش مي خنديدم
چون مي گفتم ما که هم جارو داريم هم جارو برقي.
چند روز پيش که حسابي داشتم با خودم فکر ميکردم که چه جوري مشکلاتم رو حل کنم
يهو به خودم اومد ديدم که يک عالمه آشغال از روي فرش جلوي خودم جمع کردم..!
دیدگاه ها (۷)

هنوزم مثل بچگیهامون هستیم! هرکی بیشترباهامون بازی میکنه بیشت...

این روزها هر کسی مرا میبیند، از حال و روز من میپرسد. . شک نک...

آیا می دانید؟ الف) آری ب) نه ۱) لطفا اونهایی که میدونند به ا...

لیاقت میخواهد بودن در شبهای دختری که با تمام عشقش نبودنت را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط