برج ها سر به فلک کشیده بودند و جوب های شهر پر از
برج ها سر به فلک کشیده بودند و جوب های شهر پر از
لجن بودند
یک نفر از تمام هشت میلیارد جمعیت زمین
دلش
دیوار کاهگلی میخواست
لبخند مادربزرگ در چادر سپید نماز
دلش تنگ بود برای چراندن گوسفندان
و آب زلال چشمه
دلش میخواست
اردیبهشت خاک را مست کند
و بوی عطر سبزه ها
خشک بودن و تعصب مردم را از یادشان ببرد
او خیلی دلش میخواست
یک روز بدون دلخوری
سرش را زمین بگذارد
وفقط یک روز
قضاوت نشود
پدرش
به او آموخته بود
مرد ها گریه نمیکنند
و او بغضش را
چنان فرو میخورد
که حتی آینه ها نمی فهمیدند
بگذریم
گردوهای کلاغ خورده هرگز نمیفهمند چرا مغز گران است ...
من از یک هشت میلیاردم جهان سهم خودم را برمیدارم
یک لبخند
برای همه کسانی که فکر میکنند مرا فهمیده اند
شعر سهم من نوشته ی خودم
لجن بودند
یک نفر از تمام هشت میلیارد جمعیت زمین
دلش
دیوار کاهگلی میخواست
لبخند مادربزرگ در چادر سپید نماز
دلش تنگ بود برای چراندن گوسفندان
و آب زلال چشمه
دلش میخواست
اردیبهشت خاک را مست کند
و بوی عطر سبزه ها
خشک بودن و تعصب مردم را از یادشان ببرد
او خیلی دلش میخواست
یک روز بدون دلخوری
سرش را زمین بگذارد
وفقط یک روز
قضاوت نشود
پدرش
به او آموخته بود
مرد ها گریه نمیکنند
و او بغضش را
چنان فرو میخورد
که حتی آینه ها نمی فهمیدند
بگذریم
گردوهای کلاغ خورده هرگز نمیفهمند چرا مغز گران است ...
من از یک هشت میلیاردم جهان سهم خودم را برمیدارم
یک لبخند
برای همه کسانی که فکر میکنند مرا فهمیده اند
شعر سهم من نوشته ی خودم
- ۱۲.۶k
- ۲۸ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط