در ماه ترین حالت ماه
در ماه ترین حالت ماه
در ژرف ترین جای دریاها
در گرمترین تابستان ها
ودر سبزترین دشت ها
به دنبال مصداقم !
به دنبال سیر در کرانه هایی از توام
که پرنده نیز
همراهی مرا کم آورد !
درحال کاویدنم!
درتو!
در بیکرانگی ات!
ودر منظره ای از تو که قلب ماه،
پر از حسادت میشود!
تو را دریافته ام؛
تا آنجا که انسان بودن اقتضا میکند!
آنگاه که خطوط ریز لبت
در تبسمی ظریف گم میشود،
انتهای جاده ی معنا همانجا خواهد بود!
فقط تابستانگی لای انگشتان توست
که مرا شاعر میکند ...
پس
مرا بشمار
وبا نگاهت
نوازش کن!
بگذار قرارم با تو فقط
در کوچه ی خلوت و خوشبوی خیال نباشد !
بگذار آنگاه که نسیم می وزد
موهایت چهره ام را بموراند!
وآنگاه که گونه ات
رنگ آمیختگی به خود میگیرد
انگشتانت
چنان مرا بنویسد
که حس کنم
فرشته ای روی شیارهای
ناصاف تشنگی ام
میرقصد!
باور کن!
در نشئه گی،
گندم رسیده ی ابروانت
را
جایی نزدیک افق
در حال نظاره بوده ام!
معبود من،
گربه هاییست که در لحاف
پلکهای بسته ات در موسم لذت
در حال زاد و ولدند...
و من آنها را در غفلت تو
بارها دیده ام-عبادت کرده ام
بارها از دامنه ی نامکشوف تو
نگاهم پایین در افتاده
و دست هایم را در جایی
در حوالی گنبد لغزان
بی وصف تو
گم کرده ام!
همیشه گمانم براین بوده،
آنجا گسل هاییست
که مرا در خود دفن خواهد کرد!
که اگر بلرزد ریشه های مرا در مینوردد!
و اگر نلرزد...!
عصر یخبندانی را در من شروع خواهد کرد...
در ژرف ترین جای دریاها
در گرمترین تابستان ها
ودر سبزترین دشت ها
به دنبال مصداقم !
به دنبال سیر در کرانه هایی از توام
که پرنده نیز
همراهی مرا کم آورد !
درحال کاویدنم!
درتو!
در بیکرانگی ات!
ودر منظره ای از تو که قلب ماه،
پر از حسادت میشود!
تو را دریافته ام؛
تا آنجا که انسان بودن اقتضا میکند!
آنگاه که خطوط ریز لبت
در تبسمی ظریف گم میشود،
انتهای جاده ی معنا همانجا خواهد بود!
فقط تابستانگی لای انگشتان توست
که مرا شاعر میکند ...
پس
مرا بشمار
وبا نگاهت
نوازش کن!
بگذار قرارم با تو فقط
در کوچه ی خلوت و خوشبوی خیال نباشد !
بگذار آنگاه که نسیم می وزد
موهایت چهره ام را بموراند!
وآنگاه که گونه ات
رنگ آمیختگی به خود میگیرد
انگشتانت
چنان مرا بنویسد
که حس کنم
فرشته ای روی شیارهای
ناصاف تشنگی ام
میرقصد!
باور کن!
در نشئه گی،
گندم رسیده ی ابروانت
را
جایی نزدیک افق
در حال نظاره بوده ام!
معبود من،
گربه هاییست که در لحاف
پلکهای بسته ات در موسم لذت
در حال زاد و ولدند...
و من آنها را در غفلت تو
بارها دیده ام-عبادت کرده ام
بارها از دامنه ی نامکشوف تو
نگاهم پایین در افتاده
و دست هایم را در جایی
در حوالی گنبد لغزان
بی وصف تو
گم کرده ام!
همیشه گمانم براین بوده،
آنجا گسل هاییست
که مرا در خود دفن خواهد کرد!
که اگر بلرزد ریشه های مرا در مینوردد!
و اگر نلرزد...!
عصر یخبندانی را در من شروع خواهد کرد...
- ۲.۸k
- ۱۲ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط