گفت مرتضی خجالت بکش من دارم سکته میکنم تو مسخره بازی میک
گفت مرتضی خجالت بکش من دارم سکته میکنم تو مسخره بازی میکنی دلقک بازی جا داره
حس میکنم داری ملامتم میکنی و بازبون بی زبونی تحقیرم میکنی ....
مثل وقتی که
یکی دیر میاد خونه
میگن چقدر زود اومدی
نمی ترسی دلم بشکنه
خودت شاهدی که ناصر گفت
نامزدشم و میخواد با من ازدواج کنه
من دختری نبودم که مقنعه باز کنم چه برسه که دامن بالا ببرم
ناصر گفت اگر دوستم داری باید ثابت کنی باید ی هدیه گران بها ب من بدی
گغتم
ناصر جون من ی خورده پس انداز دارم برای جهیزیه .... دیگه چیز با ارزشی ندارم
ناصر گفت داری
ی چیز خیلی با ارزش
گفتم
تو شوهرمی هر چی دارم مال تو بیا ببر
گفت باید .....
گفتم قابل نداره اول و اخر که مال توست هر کاری میخایی بکن
تو شوهرمی ....
شرمم میاد بگم اقا مرتضی که با من چه هاکه نکرد
سه روز خونریری داشتم ولی خوشخال بودم که ناصر دیگه منو ول نمیکنه
من مادر ندارم اقا مرتصی
ی خواهر دارم و پدری که ب خاطر ما زن نگرغت
خیلی سخته هیچ کسی را نداشته باشی حتی از درد پریودی براش بگی
و بعد زد زیر گریه ... و گفت تورا به خاک رباب خانوم تحقیرم نکن دلم بشکنه خوشبخت نمیشی
#مسعود صدای گریه (.....)خون شد جلو چشمم داغون شدم
خودت میدونی گریه ی زن منو یاد چی می اندازه دیوونه شدم
خیلی جدی با صدای بلند گفتم
گوه به قبر من اگر قصد تحقیر داشته باشم
(....) عزیزم من کاملا جدیم . اصلا قصد شوخی و تحقیر و تعارف ندارم میام خاستگاری بله میدی ؟ همه چی گردن من
#مسعود بلند خندید و کف زد و گفت
مرتضی تو چه دیوونه ای هستی
ازش خاستگاری کردی ؟
احمق خر
خاک برسرت کنن
تو واقعا حاضری باهاش زندگی کنی ؟
وای خدا ...
پسر فرناز بشنوه تا چند هفته برای دوستاش تعریف می کنه
انقدر پیش فرناز از جنون و این خریت های تو گفتم که سارا میگه شماره این کوتوله قمی را بده من خودم باهاش قرار بزارم ببینمش
تو اگه اونروز اجازه داده بودی سارا بیاد تو الان با سارا بودی و من با فرناز یک دقیقه از هم جدا نبودیم
#
مسعود بلند بلند میخندید و من ته دل از خوشحالی حاج خانوم و ابجی صدیقه خوشحال بودم ...#
مسعود گفت
مرتضی بقیه را بگو
چی شد
(...)چی گفت تعریف کن
پسر تو بن بست جنونی
گفتم مسعود فقط گوش کن چه خریتی کردم
#
بلند ار اون جدیت
خندیدم گفتم جان مرتضی شماره محل کار پدرت را بده الان زنگ میزنم از پدرت خاستگاریت میکنم ...
هاج و واج بود
خودکشی و گریه و ناله یادش رفت
بلند خندید و گفت ینی منو دوست داری
باورم نمیشه مرتضی اذیتم نکن حرف دلت را بزن داری منو مسخره میکنی
تو حاضری بچه ناصر را بزرگ کنی ؟
گفتم (....)جون
این همه جور کشیدم و باخت دادم که حرفم دوتا نشه
پایان ۵۱
حس میکنم داری ملامتم میکنی و بازبون بی زبونی تحقیرم میکنی ....
مثل وقتی که
یکی دیر میاد خونه
میگن چقدر زود اومدی
نمی ترسی دلم بشکنه
خودت شاهدی که ناصر گفت
نامزدشم و میخواد با من ازدواج کنه
من دختری نبودم که مقنعه باز کنم چه برسه که دامن بالا ببرم
ناصر گفت اگر دوستم داری باید ثابت کنی باید ی هدیه گران بها ب من بدی
گغتم
ناصر جون من ی خورده پس انداز دارم برای جهیزیه .... دیگه چیز با ارزشی ندارم
ناصر گفت داری
ی چیز خیلی با ارزش
گفتم
تو شوهرمی هر چی دارم مال تو بیا ببر
گفت باید .....
گفتم قابل نداره اول و اخر که مال توست هر کاری میخایی بکن
تو شوهرمی ....
شرمم میاد بگم اقا مرتضی که با من چه هاکه نکرد
سه روز خونریری داشتم ولی خوشخال بودم که ناصر دیگه منو ول نمیکنه
من مادر ندارم اقا مرتصی
ی خواهر دارم و پدری که ب خاطر ما زن نگرغت
خیلی سخته هیچ کسی را نداشته باشی حتی از درد پریودی براش بگی
و بعد زد زیر گریه ... و گفت تورا به خاک رباب خانوم تحقیرم نکن دلم بشکنه خوشبخت نمیشی
#مسعود صدای گریه (.....)خون شد جلو چشمم داغون شدم
خودت میدونی گریه ی زن منو یاد چی می اندازه دیوونه شدم
خیلی جدی با صدای بلند گفتم
گوه به قبر من اگر قصد تحقیر داشته باشم
(....) عزیزم من کاملا جدیم . اصلا قصد شوخی و تحقیر و تعارف ندارم میام خاستگاری بله میدی ؟ همه چی گردن من
#مسعود بلند خندید و کف زد و گفت
مرتضی تو چه دیوونه ای هستی
ازش خاستگاری کردی ؟
احمق خر
خاک برسرت کنن
تو واقعا حاضری باهاش زندگی کنی ؟
وای خدا ...
پسر فرناز بشنوه تا چند هفته برای دوستاش تعریف می کنه
انقدر پیش فرناز از جنون و این خریت های تو گفتم که سارا میگه شماره این کوتوله قمی را بده من خودم باهاش قرار بزارم ببینمش
تو اگه اونروز اجازه داده بودی سارا بیاد تو الان با سارا بودی و من با فرناز یک دقیقه از هم جدا نبودیم
#
مسعود بلند بلند میخندید و من ته دل از خوشحالی حاج خانوم و ابجی صدیقه خوشحال بودم ...#
مسعود گفت
مرتضی بقیه را بگو
چی شد
(...)چی گفت تعریف کن
پسر تو بن بست جنونی
گفتم مسعود فقط گوش کن چه خریتی کردم
#
بلند ار اون جدیت
خندیدم گفتم جان مرتضی شماره محل کار پدرت را بده الان زنگ میزنم از پدرت خاستگاریت میکنم ...
هاج و واج بود
خودکشی و گریه و ناله یادش رفت
بلند خندید و گفت ینی منو دوست داری
باورم نمیشه مرتضی اذیتم نکن حرف دلت را بزن داری منو مسخره میکنی
تو حاضری بچه ناصر را بزرگ کنی ؟
گفتم (....)جون
این همه جور کشیدم و باخت دادم که حرفم دوتا نشه
پایان ۵۱
- ۱۱.۷k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط