فصل دوم
فصل دوم
پارت بیست و پنجم | حقیقتی که همهچیز را تغییر داد
جنگکوک چند ثانیه فقط به مادرش نگاه کرد.
جملهای که شنیده بود، مدام در ذهنش تکرار میشد.
«ایزابلا اون کسی نیست که فکر میکنی...»
ـ «مامان... منظورت چیه؟»
مادرش آهی کشید و روی مبل نشست.
ـ «دو سال پیش، وقتی تو ایتالیا بودی... ایزابلا خیلی به ما کمک کرد.»
جنگکوک با دقت گوش میداد.
ـ «اون دختر خانوادهی قدیمیایه که ما میشناسیم. وقتی من بیمارستان بودم، خیلی کنارم بود.»
جنگکوک آرام گفت:
ـ «خب؟ این چه ربطی به لیانا داره؟»
مادرش مکث کرد.
ـ «چون ایزابلا از همون اول میدونست تو عاشق لیانا هستی.»
چشمهای جنگکوک کمی بازتر شد.
ـ «یعنی چی؟»
مادرش نگاهش را پایین انداخت.
ـ «یعنی میدونست قلب تو متعلق به یه نفر دیگهست.»
---
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
جنگکوک به فکر فرو رفت.
پس چرا ایزابلا آن روز در فرودگاه آنطور رفتار کرده بود؟
چرا باعث شده بود لیانا چیزی دیگر فکر کند؟
---
در همان زمان...
لیانا کنار پنجره نشسته بود.
باران آرامی میبارید.
گوشیاش کنار دستش بود، اما دیگر منتظر پیام نبود.
خسته شده بود از انتظار...
خسته از اینکه همیشه امیدوار باشد.
دوستش کنارش نشست.
ـ «لیانا... هنوز دوستش داری؟»
لیانا چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «آره.»
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «ولی دوست داشتن یه نفر، همیشه به این معنی نیست که بتونی مثل قبل بهش اعتماد کنی.»
---
شب...
جنگکوک تصمیم گرفت دیگر منتظر نماند.
باید همهچیز را به لیانا میگفت.
باید توضیح میداد.
باید ثابت میکرد که آن دو سال برای او فقط یک فاصله نبود...
بلکه جنگی بود برای برگشتن به کسی که دوستش داشت.
---
جلوی خانهی لیانا ایستاد.
چند دقیقه فقط به در نگاه کرد.
بعد زنگ را زد.
لیانا وقتی در را باز کرد، با دیدن او تعجب کرد.
ـ «جنگکوک؟»
او آرام گفت:
ـ «باید حرف بزنیم.»
لیانا میخواست جواب منفی بدهد.
اما چیزی در نگاه جنگکوک بود...
چیزی که باعث شد سکوت کند.
هر دو در حیاط نشستند.
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «لیانا... اون چیزی که توی فرودگاه دیدی، حقیقت نبود.»
لیانا آرام نگاهش کرد.
ـ «پس حقیقت چیه؟»
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «ایزابلا فقط کسی بود که توی سختترین روزهای ایتالیا کنار خانوادهام بود.»
ـ «اما هیچوقت جای تو رو نگرفت.»
چشمهای لیانا لرزید.
جنگکوک ادامه داد:
ـ «من هر روزی که اونجا بودم، به برگشتن پیش تو فکر میکردم.»
ـ «هر بار که خسته میشدم، به قولی که بهت داده بودم فکر میکردم.»
---
لیانا آرام پرسید:
ـ «پس چرا نگفتی؟»
جنگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ «چون فکر کردم وقتی برگردم، همهچیز مثل قبل میشه.»
لبخند تلخی زد.
ـ «اما فراموش کردم که دو سال زمان زیادیه...»
---
برای اولین بار بعد از برگشتنش...
لیانا کمی از دیوار بینشان پایین آورد.
اما هنوز زخمی در قلبش بود.
و هنوز یک سؤال باقی مانده بود...
آیا عشقی که دو سال دوام آورده بود، میتواند دوباره از نو ساخته شود؟
پآیآن پآرت بیست و پنجم...☕⃢🖤
پارت بیست و پنجم | حقیقتی که همهچیز را تغییر داد
جنگکوک چند ثانیه فقط به مادرش نگاه کرد.
جملهای که شنیده بود، مدام در ذهنش تکرار میشد.
«ایزابلا اون کسی نیست که فکر میکنی...»
ـ «مامان... منظورت چیه؟»
مادرش آهی کشید و روی مبل نشست.
ـ «دو سال پیش، وقتی تو ایتالیا بودی... ایزابلا خیلی به ما کمک کرد.»
جنگکوک با دقت گوش میداد.
ـ «اون دختر خانوادهی قدیمیایه که ما میشناسیم. وقتی من بیمارستان بودم، خیلی کنارم بود.»
جنگکوک آرام گفت:
ـ «خب؟ این چه ربطی به لیانا داره؟»
مادرش مکث کرد.
ـ «چون ایزابلا از همون اول میدونست تو عاشق لیانا هستی.»
چشمهای جنگکوک کمی بازتر شد.
ـ «یعنی چی؟»
مادرش نگاهش را پایین انداخت.
ـ «یعنی میدونست قلب تو متعلق به یه نفر دیگهست.»
---
سکوت سنگینی اتاق را پر کرد.
جنگکوک به فکر فرو رفت.
پس چرا ایزابلا آن روز در فرودگاه آنطور رفتار کرده بود؟
چرا باعث شده بود لیانا چیزی دیگر فکر کند؟
---
در همان زمان...
لیانا کنار پنجره نشسته بود.
باران آرامی میبارید.
گوشیاش کنار دستش بود، اما دیگر منتظر پیام نبود.
خسته شده بود از انتظار...
خسته از اینکه همیشه امیدوار باشد.
دوستش کنارش نشست.
ـ «لیانا... هنوز دوستش داری؟»
لیانا چند لحظه سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
ـ «آره.»
چشمهایش پر از اشک شد.
ـ «ولی دوست داشتن یه نفر، همیشه به این معنی نیست که بتونی مثل قبل بهش اعتماد کنی.»
---
شب...
جنگکوک تصمیم گرفت دیگر منتظر نماند.
باید همهچیز را به لیانا میگفت.
باید توضیح میداد.
باید ثابت میکرد که آن دو سال برای او فقط یک فاصله نبود...
بلکه جنگی بود برای برگشتن به کسی که دوستش داشت.
---
جلوی خانهی لیانا ایستاد.
چند دقیقه فقط به در نگاه کرد.
بعد زنگ را زد.
لیانا وقتی در را باز کرد، با دیدن او تعجب کرد.
ـ «جنگکوک؟»
او آرام گفت:
ـ «باید حرف بزنیم.»
لیانا میخواست جواب منفی بدهد.
اما چیزی در نگاه جنگکوک بود...
چیزی که باعث شد سکوت کند.
هر دو در حیاط نشستند.
جنگکوک نفس عمیقی کشید.
ـ «لیانا... اون چیزی که توی فرودگاه دیدی، حقیقت نبود.»
لیانا آرام نگاهش کرد.
ـ «پس حقیقت چیه؟»
جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
ـ «ایزابلا فقط کسی بود که توی سختترین روزهای ایتالیا کنار خانوادهام بود.»
ـ «اما هیچوقت جای تو رو نگرفت.»
چشمهای لیانا لرزید.
جنگکوک ادامه داد:
ـ «من هر روزی که اونجا بودم، به برگشتن پیش تو فکر میکردم.»
ـ «هر بار که خسته میشدم، به قولی که بهت داده بودم فکر میکردم.»
---
لیانا آرام پرسید:
ـ «پس چرا نگفتی؟»
جنگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ «چون فکر کردم وقتی برگردم، همهچیز مثل قبل میشه.»
لبخند تلخی زد.
ـ «اما فراموش کردم که دو سال زمان زیادیه...»
---
برای اولین بار بعد از برگشتنش...
لیانا کمی از دیوار بینشان پایین آورد.
اما هنوز زخمی در قلبش بود.
و هنوز یک سؤال باقی مانده بود...
آیا عشقی که دو سال دوام آورده بود، میتواند دوباره از نو ساخته شود؟
پآیآن پآرت بیست و پنجم...☕⃢🖤
- ۱.۵k
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط