my dad
نویسنده:@moonand
فصل۲
part:15
ویو فلیکس:
به سمته خونه رفتیم...وارد خونه شدم و هیون رو روی مبل دیدم...رفتم کنارش...
ف:هیون...نگاش کن!
ویو نویسنده:
هیونجین متوجه فلیکس نشده بود...با صداش جا خورد...آروم سرشو از گوشی درآورد و به لیکس و اون بچه گربه توی بغلش نگاه کرد
ه:این...اینو کجا پیدا کردی؟
ف:وقتی داشتم قدم میزدم پیداش کردم.....میشه نگهش دارم؟
ه:لیکس...مطمئنی از پیش بر میای....نگهداری یه حیوون کاره سختیه
ف:یعنی میگی نمیتونم نگهش دارم(ناراحت)
ه:چرا میتونی....فقط خواستم بگم کاره سختیه...میتونیم بدیمش به یه پناهگاه حیوانات
ف:نه...من نمیخوام...دوست دارم پیشم باشه
ه:باشه....نگهش دار...به نظرت گشنش نیست؟؟
ف:چرا...فکر کنم گشنشه
ه:خیلی خب...بیا براش شیر بریزیم...آخه هنوز کوچولوعه
فلیکس و هیونجین و اون بچه گربه رفتن تو آشپزخونه....هیون برای گربه کمی شیر ریخت..گربه آنقدر با نمک میخورد که فلیکس بهش خندید.... هیون با لبخند و عشق نگاهش میکرد..... از ته دلش خوشحال بود که فلیکس میخنده و خوشحاله... بعد از اینکه بچه گربه شیرش رو خورد تصمیم گرفتن ببرنش حموم...گربه با حموم کنار اومد... برخلاف تصور هیون و فلیکس....توی حموم کلی آب بازی کردن و خندیدن....
شب:
ویو فلیکس:
تصمیم گرفتیم که شب رو توی سالن پذیرایی خونه بخوابیم..پس تشک انداختیم و اروم کنار هم دراز کشیدیم....هیون کنار من بود و گربه هم اونور...یعنی من بین هیون و اون گربه بودم ....
ف:هیون..به نظرت اسمش رو چی بزاریم؟
ه:اممم....نمیدونم...میلو چطوره
ف: قشنگه....دوسش دارم
ه:واقعا؟
ف:اره خیلی...خیلی قشنگه
ع:خوبه که دوسش داری فلیکسم
ویو نویسنده:
نور ماه از پنجره میتابید و یه هاله نقره ای دور فلیکس و هیون درست کرده بود.....صدای نفس های آرومشون توی سکوت شب میپیچید.....فلیکس سرش رو روی سینه هیون گذاشت و چشم هاش رو بست....حس میکرد که توی امن ترین جای دنیاست.”
فصل۲
part:15
ویو فلیکس:
به سمته خونه رفتیم...وارد خونه شدم و هیون رو روی مبل دیدم...رفتم کنارش...
ف:هیون...نگاش کن!
ویو نویسنده:
هیونجین متوجه فلیکس نشده بود...با صداش جا خورد...آروم سرشو از گوشی درآورد و به لیکس و اون بچه گربه توی بغلش نگاه کرد
ه:این...اینو کجا پیدا کردی؟
ف:وقتی داشتم قدم میزدم پیداش کردم.....میشه نگهش دارم؟
ه:لیکس...مطمئنی از پیش بر میای....نگهداری یه حیوون کاره سختیه
ف:یعنی میگی نمیتونم نگهش دارم(ناراحت)
ه:چرا میتونی....فقط خواستم بگم کاره سختیه...میتونیم بدیمش به یه پناهگاه حیوانات
ف:نه...من نمیخوام...دوست دارم پیشم باشه
ه:باشه....نگهش دار...به نظرت گشنش نیست؟؟
ف:چرا...فکر کنم گشنشه
ه:خیلی خب...بیا براش شیر بریزیم...آخه هنوز کوچولوعه
فلیکس و هیونجین و اون بچه گربه رفتن تو آشپزخونه....هیون برای گربه کمی شیر ریخت..گربه آنقدر با نمک میخورد که فلیکس بهش خندید.... هیون با لبخند و عشق نگاهش میکرد..... از ته دلش خوشحال بود که فلیکس میخنده و خوشحاله... بعد از اینکه بچه گربه شیرش رو خورد تصمیم گرفتن ببرنش حموم...گربه با حموم کنار اومد... برخلاف تصور هیون و فلیکس....توی حموم کلی آب بازی کردن و خندیدن....
شب:
ویو فلیکس:
تصمیم گرفتیم که شب رو توی سالن پذیرایی خونه بخوابیم..پس تشک انداختیم و اروم کنار هم دراز کشیدیم....هیون کنار من بود و گربه هم اونور...یعنی من بین هیون و اون گربه بودم ....
ف:هیون..به نظرت اسمش رو چی بزاریم؟
ه:اممم....نمیدونم...میلو چطوره
ف: قشنگه....دوسش دارم
ه:واقعا؟
ف:اره خیلی...خیلی قشنگه
ع:خوبه که دوسش داری فلیکسم
ویو نویسنده:
نور ماه از پنجره میتابید و یه هاله نقره ای دور فلیکس و هیون درست کرده بود.....صدای نفس های آرومشون توی سکوت شب میپیچید.....فلیکس سرش رو روی سینه هیون گذاشت و چشم هاش رو بست....حس میکرد که توی امن ترین جای دنیاست.”
- ۱۴.۳k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط