{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 21

تهیانگ:

وقتی به مقصد رسیدیم پیاده شدم.. یه خونه قدیمی ساخت بیرون از شهر توکیو روی یه تپه بود... بیشتر میشد گفت یه کلبس ولی از کلبه بزرگتر بود...شبیه خونه های سنتی ژاپنی بود... جلوی در وایستادم و چن تقه به در زدم.. چن لحظه بعد یه خانم مسن در و باز کرد.. موهاش مردونه و سفید بود و کیمونو قرمز رنگی تنش بود.. فکر کنم اسمش تای بود... بعد کلی جست و جو و گشتن و مدرک پیدا کردن فهمیدم تای قبلا یجورای دایه تارا بوده و وقتی خونه سنتی تارا و خانوادش اتیش گرفته تارا رو با خودش از اونجا برده و از اونجای که خانواده تارا نینجا بودن بیشتر وقتا بیرون بودن و تای از تارا مراقبت میکرده و جز یه دایه محرم اسرار مخفی خانواده و پدر و مادر تارا بودن و اینکه این زن چه چیزای میدونست خیلی برام مهم بود... با صداش از افکارم دست کشیدم و نگاش کردم
تای: سلام پسرم.. تهیانگی درسته
تهیانگ: سلامی دادم... اره خودمم
تای: منتظرت بودم... بیا تو..
تهیانگ: از جلوی در کنار رفت.. وارد شدم... خونش کاملا سنتی بود..
تای: بشین الان میام..
تهیانگ: وارد اشپزخونه شد... روی تشک رو به روی میز کوچیک وسط اتاق نشستم.. همونجوری که داشتم اطرافو نگاه میکردم چن لحظه بعد با یه سینی که روش دوتا لیوان کوچیک و یه قوری سفالی بود اومد.. نشست رو به روم و یکی از لیوانا رو جلوم گذاشت و یکی دیگه رو توی دستای خودش گرفت و شروع به حرف زدن کرد
تای: میدونم برای چی اینجای.. ولی بازم میخام خودت بهم بگی
تهیانگ: ماه پیش اتفاقی یه دختر چیزی که نباید میدید و دید واسه اینکه بکشمش اوردمش عمارتم.. ولی کار سختی بود چون همش یا فرار میکرد یا عمارتو بهم میریخت و با کارکنا و نگهبانا جر و بحث میکرد.. چن باری خودمم اذیتش کردم.. ولی وقتی یه چیزای بی سرو تهی راجب خودش و خودمو خانواده هامون به گوشم رسید شَک بزرگی تو وجودم شکل گرفت و باعث شده برم دنبال ماجرا و این شد که رسیدم به شما... میخام هر چی راجب زندگی تارا و خانوادش میدونین بهم بگین چون احساس شدیدی بهم میگه زندگی منو اون بهم ربط داره... با دقت به حرفام گوش داد و بعد شروع کرد به حرف زدن
تای: هیفده سال پیش من واسه اینکه بتونم زندگی مو بگذرونم به یه خونه سنتی درخاست کار دادم.. یه خانم اقای مهربون بودن ولی پشت مهربونی شون شجاعت و روحیه جنگنده گی بزرگی داشتن... اونا بهم گفتن فقط یه دایه برای تنها دخترشون میخان چون خودشون بیشتر وقتا بیرون از خونه بودن و گفتن اگه قبول کنم پول خوبی بهم میدن... از همون روز اول که شروع به کار کردم شیفته اون خانواده و دختر کوچولوی چشم سبز شدم.. تارا مثل ژاپنی ها نبود.. خیلی زیباتر بود مادرشونم همینطور... بعد یه مدت خود خانم گفتن که کره ای هستن و زیبای تارا بخواطر همین بود... پنج سال از کار کردن من توی اون خونه میگذشت... یه شب که تو حیاط داشتم قدم میزدم دیدم اقا و خانم هیزا تو حیاط نشستن و حال پریشونی دارن...اولش نمیخاستم فضولی کنم ولی وقتی متوجه من شدن ازم خاستن برم پیششون ... کنارشون نشستم و ازشون پرسیدم چه اتفاقی افتاده و پدر تارا گفتن که به طور تصادفی با یه مافیای قدرتمند کره ای درگیر شدن و محموله ای که قرار بود غیر قانونی وارد کنن و نابود کردن و الان خانواده و دخترشون در خطرن... خیلی ترسیده بودم چون من جز اون سه نفر کسی و نداشتم و اونا واقعا برام مثل یه خانواده بودن... چن ماهی رد شد همیشه به طرز مشکوکی به خونه سنتی شون حمله میشد و اخرین بار در ازای اینکه اسیبی به خانواده اقای هیزا نرسه قبول کرد که با اون مافیا همکاری کنن.... یه سالی رد شد.. بخواطر کمک های خانم و اقای هیزا به اون باند مافیا اون باند خیلی خیلی قدرتمند شده بود و یجورای خانم و اقای هیزا و رئیس اون باند مثل یه خانواده شده بودن و صد البته که دشمنای بیشتری داشتن...
تهیانگ: حرفشو قطع کردمو پرسیدم... میشه اسم کامل اون رئیس مافیا رو بگین
تای: اگه اشتباه نکنم فامیلش کیم بود و اسمش ته سان
تهیانگ: تو شوک و تعجب عمیقی فرو رفته بودم... پدر من.. تو دلش..


انگار یه راز بزرگی قراره فاش بشه 👀
دیدگاه ها (۰)

جیمین اینجا جیمین اونجا جیمین همه جااااا🥺✨ خوداااا لباشووووو

# رز _ سیاه PART _ 22 تهیانگ: تو شوک و تعجب عمیقی فرو رفته ب...

هیترا از کوکاکولا هم محروم شدن😏😎دیگه فقط پپسی و فانتا مجازه ...

آیا خواسته ی زیادیستتتتتت😭😭🤣🤣🤣

پارت ۴ عشق دیوانه

تو این مدت ک نت نداشتیم ، بنگتن یه لایو اوتی سونی اومده بودن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط