لطفاً لایک کنید چون من واقعا برای این رمان خیلی وقت می زا
لطفاً لایک کنید چون من واقعا برای این رمان خیلی وقت می زارم🥲💔
فصل اول-پارت۵#
#اریکس
از عمارت خارج شدم و سمت کالسکه ی سیاهی رفتم که دنبال من اومده بود،من زیردست رئیس مافیا بودم..قابل اعتماد ترین فرد زندگیش،وقتی سوار کالسکه شدم راننده اصلا برنگشت و نگاه مری روم افتاد،چشمای آبیش توی نور برق می زدن و موهای طلاییش طوری بودن که انگار آفتاب توشون گیر کرده بود،اون دختر رئیس بود که همسن من بود من ۲۶ سالم بود و اون هم ۲۶ سالش بود راستی..اون دختره بئاتریس فقط ۲۰ سالشه خیلی از من کوچیکتره
مری سرش رو به شونم تکیه داد و با لبخند تلخی گفت: بگو که خبر ازدواجت یه دروغه
با این حرفش چیزی توی دلم خالی شد،آره ما همدیگه رو دوست داشتیم ولی اگه به پدر و مادرم می گفتم به مری علاقمند شدم اونا قطعا از هویتش باخبر می شدن و می فهمیدن دختر رئیس مافیاست و جون خودشو و خانوادش به خطر میفتاد برای همین رابطه ی مخفیانه داشتیم اما پدرم مجبورم کرد با بئاتریس ازدواج کنم
اشکی از گونه ی مری سرازیر شد و من لحظه ای مکث کردم و بعد بو.سیدمش،طبق گفته ی پیشگویی ها روح من به روح دختری وصله و من مطمئنم اون دختر مری
عقب کشیدم و با صدایی که گرفتگیش بخاطر احساسات بود گفتم: مری شیرینم گوش کن،من و تو هیچوقت از هم جدا نمیشیم حتی اگه نیاز باشه از حکومت میگذرم و باهم میریم یه جای دیگه...
با انگشت شصتم گونش رو نوازش کردم و اشکش رو پاک کردم و بعد خاطراتمون افتادم
*بک استوری از زبان اریکس*
این اولین مأموریتم بود و با وجود اینکه موفقیت آمیز بود زخمی شدم...ها؟ اون کیه که صدام می زنه؟
مری با صدایی مهربون و لبخند گفت: آقای اریکس..پدرم گفت زخمتون رو پانسمان کنم چون اگه با این زخم بری ممکنه بهت شک کنن
با همون غرور و سردی برگشتم سمتش و گفتم: نیازی به کمک ندارم
لبخندش کمی محو شد و گفت: ولی شما زخمی-
پوفی کشیدم و گفتم: باشه
توی اتاق درمان بودیم،پیراهنم رو در آورده بودم و مری داشت زخمم رو پانسمان می کرد که همون لحظه حس عجیبی رو تجربه کردم..به حس نا آشنا که وقتی لمسم می کرد حس می کردم...توی افکارم بودم که مری قرمز شد
مری با صدایی مردد و پر از تردید گفت: آقای اریکس..من خیلی وقته.. خیلی وقته می خوام یه چیزی رو بهتون بگم..
چیزی نگفتم و منتظر موندم که ادامه داد: من.. خیلی وقته دوستتون دارم
*پایان بک استوری/زمان حال*
فصل اول-پارت۵#
#اریکس
از عمارت خارج شدم و سمت کالسکه ی سیاهی رفتم که دنبال من اومده بود،من زیردست رئیس مافیا بودم..قابل اعتماد ترین فرد زندگیش،وقتی سوار کالسکه شدم راننده اصلا برنگشت و نگاه مری روم افتاد،چشمای آبیش توی نور برق می زدن و موهای طلاییش طوری بودن که انگار آفتاب توشون گیر کرده بود،اون دختر رئیس بود که همسن من بود من ۲۶ سالم بود و اون هم ۲۶ سالش بود راستی..اون دختره بئاتریس فقط ۲۰ سالشه خیلی از من کوچیکتره
مری سرش رو به شونم تکیه داد و با لبخند تلخی گفت: بگو که خبر ازدواجت یه دروغه
با این حرفش چیزی توی دلم خالی شد،آره ما همدیگه رو دوست داشتیم ولی اگه به پدر و مادرم می گفتم به مری علاقمند شدم اونا قطعا از هویتش باخبر می شدن و می فهمیدن دختر رئیس مافیاست و جون خودشو و خانوادش به خطر میفتاد برای همین رابطه ی مخفیانه داشتیم اما پدرم مجبورم کرد با بئاتریس ازدواج کنم
اشکی از گونه ی مری سرازیر شد و من لحظه ای مکث کردم و بعد بو.سیدمش،طبق گفته ی پیشگویی ها روح من به روح دختری وصله و من مطمئنم اون دختر مری
عقب کشیدم و با صدایی که گرفتگیش بخاطر احساسات بود گفتم: مری شیرینم گوش کن،من و تو هیچوقت از هم جدا نمیشیم حتی اگه نیاز باشه از حکومت میگذرم و باهم میریم یه جای دیگه...
با انگشت شصتم گونش رو نوازش کردم و اشکش رو پاک کردم و بعد خاطراتمون افتادم
*بک استوری از زبان اریکس*
این اولین مأموریتم بود و با وجود اینکه موفقیت آمیز بود زخمی شدم...ها؟ اون کیه که صدام می زنه؟
مری با صدایی مهربون و لبخند گفت: آقای اریکس..پدرم گفت زخمتون رو پانسمان کنم چون اگه با این زخم بری ممکنه بهت شک کنن
با همون غرور و سردی برگشتم سمتش و گفتم: نیازی به کمک ندارم
لبخندش کمی محو شد و گفت: ولی شما زخمی-
پوفی کشیدم و گفتم: باشه
توی اتاق درمان بودیم،پیراهنم رو در آورده بودم و مری داشت زخمم رو پانسمان می کرد که همون لحظه حس عجیبی رو تجربه کردم..به حس نا آشنا که وقتی لمسم می کرد حس می کردم...توی افکارم بودم که مری قرمز شد
مری با صدایی مردد و پر از تردید گفت: آقای اریکس..من خیلی وقته.. خیلی وقته می خوام یه چیزی رو بهتون بگم..
چیزی نگفتم و منتظر موندم که ادامه داد: من.. خیلی وقته دوستتون دارم
*پایان بک استوری/زمان حال*
- ۲۷۱
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط