{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پی کافه دنجی هستم...

در پی کافه دنجی هستم...
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه...
از خودش دست بشوید گهگاه
و حواسش به فراموش شدنها باشد
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن و گرامافونی...
که بخواند: گل گلدون، بوی موهات، ای که بی تو خودمو و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفانزده است
وسط خاطره هایی که ترا
می بلعند .
فروغ فرخزاد
دیدگاه ها (۳)

عمر زاهد همه طی شد" به تمنای بهشت "او ندانست که در" ترک تمنا...

ﻧﺎﺩﺭﺍﺑﺮﺍﻫﯿﻤﯽ ﺩﺭﮐﺘﺎﺏ "ﯾﮏ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺁﺭﺍﻡ " ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ : ﻗﻠﺐ" ﻣﻬﻤﺎﻧﺨﺎ...

" ﺷﯿﺦ ﺑﻬﺎﯾﯽ "ﺧﻮﺩ ﮔﻨﻪ ﮐﺎﺭﯾﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺷﮑﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻴﻢ!ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺧ...

ﻫﺮ ﮐﺠﺎ ﺟﺎﻣﯽ ﺯ ﻋﺸﻖ ﺁﻣﺪ... ﺑﺪﺳﺘﺖ ﻧﻮﺵ ﮐﻦ.ﻫــﺮ ﮐﻪ ﻣﯿﮕﻮﯾﺪ ﺳﺨﻦ ﺍﺯ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط