در پی کافه دنجی هستم...
در پی کافه دنجی هستم...
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه...
از خودش دست بشوید گهگاه
و حواسش به فراموش شدنها باشد
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن و گرامافونی...
که بخواند: گل گلدون، بوی موهات، ای که بی تو خودمو و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفانزده است
وسط خاطره هایی که ترا
می بلعند .
فروغ فرخزاد
ته یک کوچه بن بست فراموش شده
که در آن، یک نفر از جنس خودم
دست و دلبازانه...
از خودش دست بشوید گهگاه
و حواسش به فراموش شدنها باشد
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمع نه چندان روشن و گرامافونی...
که بخواند: گل گلدون، بوی موهات، ای که بی تو خودمو و تو یکمرتبه احساس کنی
کافه یک کشتی طوفانزده است
وسط خاطره هایی که ترا
می بلعند .
فروغ فرخزاد
- ۲.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط