{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

درخت....

درخت....
آخرین درخت آن کوچه ی آشنا را
بریدند و تیر چوبی کاشتند
مرثیه ای خواند تمام زندگی اش را
با ساز ناکوک اره
آواز آخرش در خاطرم مانده:
من رفتمو دیگر نیامدی
هرصبح با گلی
با تکیه ای به من
در جستجوی او
با آنکه تو بردی
این کوچه را ز یاد!
آن عشق آتشین
هر صبح آمد و
در انتطار تو
در یاد زنده مانده.....
دیدگاه ها (۵)

خداوندا ...دوستانی دارم آیینه تمام نمای عشق الهی اندرسمشان م...

°•° جین سیمون °•°منتظر باش اما معطل نشو!تحمل کن اما توقف نکن...

عجله داشتمتندتند راه میرفتم...محکم به چیزی خوردمادم بود!منتظ...

شب ها نوازنده ای دوره گردموقتی تخت و صندلی ساز می شوندو صدای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط