{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در پی کافۀ دنجی هستم.

در پی کافۀ دنجی هستم.
ته یک کوچۀ بن بستِِ فراموش شده
که در آن، یکنفر از جنس خودم دست و دلبازانه،از خودش دست بشوید گهگاه...
و حواسش به فراموش شدنها باشد...
کافه ای با دو سه تا مشتری ثابت و معتاد به آه...
کافه ای دود زده با دو سه تا شمعِ نه چندان روشن...
و گرامافونی
که بخواند:
"گل گلدون...
بوی موهات...
ای که بی تو خودمو..."

و تو یکمرتبه احساس کنی،
کافه،
یک کشتی طوفانزده است،
وسط خاطره هایی
که تو را می بلعند..
دیدگاه ها (۱)

دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم از چه با دشمن جانم شده ا...

بی تو مهتاب دلم رفت به دنیای دگر شب ودل تنگی من رفت به فردای...

نفسم .کاش هم اینک توکنارم بودیدست در دست وشبی بازتویارم بودی...

پاییزفصل نقطه چین برگها تا توو قدم های نجواگر منپاییزفصل بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط