🔸 عزرائیل نزد مردی ثروتمند آمد تا جانش را بگیرد.
🔸 عزرائیل نزد مردی ثروتمند آمد تا جانش را بگیرد.
🔸 مرد، گریه و زاری کرد و مهلت خواست، اما عزرائیل نپذیرفت;
🔸 گفت: همه دارایی ام را بگیر و فقط یک روز به من مهلت بده.
باز هم فایده ای نداشت.
🔸 مرد گفت: پس فقط به اندازۀ نوشتن یک جمله به من وقت بده.
عزرائیل پذیرفت;
🔸 او نوشت:
من خواستم "" #یک_روز"" عمرم را 300 هزار دینار بخرم، اما نشد!!!
✔ ️شما قدر عمرتان را بدانید، چون نه فروختنی است و نه خریدنی.
🔸 مرد، گریه و زاری کرد و مهلت خواست، اما عزرائیل نپذیرفت;
🔸 گفت: همه دارایی ام را بگیر و فقط یک روز به من مهلت بده.
باز هم فایده ای نداشت.
🔸 مرد گفت: پس فقط به اندازۀ نوشتن یک جمله به من وقت بده.
عزرائیل پذیرفت;
🔸 او نوشت:
من خواستم "" #یک_روز"" عمرم را 300 هزار دینار بخرم، اما نشد!!!
✔ ️شما قدر عمرتان را بدانید، چون نه فروختنی است و نه خریدنی.
- ۵۲۷
- ۲۱ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط