<<عـشـقِ روانـی>>
𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟏𝟏
[ سانا ات رو با هزار زحمت گذاشت رو کولش و برد داخل ماشین و بعد رفت وسایلو جمع کرد و به سمت خونه ات رفتن، بعد چند مین رسیدن و سانا ات رو گذاشت اتاقش و به یکی از بادیگاردای عمارت گفت که ماشینو ببره پارکینگ و خودشم میره تاکسی بگیره بره خونه.]
( چند ساعت بعد)
𝔂𝓸𝓾:
با سر گیجه شدیدی بیدار شدم واییییییییییی نه بازم مست کردم ایخدا ولی سانا کجاست اه لعنتی چرا اینجوری شد قرار نبود مست کنم هوفففف برم حموم وگرنه یونگی ممکنه الان بیاد اینجوری منو ببینه فاتحم خوندس
رفتم حموم و بعد ده مین اومدم بیرون و لباس خواب پوشیدم و مسواکمم زدم منتظر یونگی بودم که با صدای در به خودم اومدم فهمیدم یونگیه سریع رفتم پایین اما... اما اون خیلی عجیب بود سه تا دکمه لباسش باز بود و کمی مست و عصبی بود و موهاش ریخته بود رو صورتش و خیلی هات و جذاب شده بود رفتم پیشش
* خو.. خوش اومدی
_ هم ممنون(عصبی و مست اما هوشیار)
* چی.. چیزی ش....شده؟
_ بیا بشین رو پاهام
* ب... باشه( مقاومتی نکردم و رفتم نشستم)
* چیشده یونگی
_ چرا رفته بودی بیرون هوم؟ (دستای ات رو میگیره و میبوسه)
* ت... تو.. تو از کج.. کجا....
_ چیه میخواستی نفهمم، من به گوشیت ردیاب وصل کردم انتظار داری همینجوری ولت کنم هوم بیب؟
* یونگی لطفا عصبی نشو باشه
_ سعی می کنم آروم باشم اما...
* اما چی
_ اما نمیشه
[ یونگی کمر ات رو تند گرفت و به خودش چسبوند و خیلی وحشیانه لبای ات رو مک میزد جوری که ات میتونست حس کنه که لباش خونی شده، بعد چند مین یونگی جدا شد]
* لعنتی لبام... لبام زخمی شدههه(گریه)
_ بیبی گرلم گریه نکن وگرنه بیشتر دلم میخواد اینکارو بکنمااا( بیماریش فعال شده منظورم همون سادیسمه)
* تو چت شده چرا اینجوری میکنی خببب(داد و گریه)
_ سر من داد نزن عوضی(داد و موهای ات رو تند تو دستش مچاله میکنه)
* یونگی لطفا ولم کن سرم درد میکنه(گریه)
_ نه نه بیب باید تنبیه بشی
[ یونگی از موهاش ات رو میکشید و به سمت اتاق شکنجه برد چیزی که کسی فکرشو نمیکرد یونگی که عاشق یه دختر شده و دیوانه وار دوسش داره رو بخواد شکنجه کنه و اتی که هی داد میزد و التماس میکرد ولش کنه، بلاخره به اتاق شکنجه رسیدن و ات رو پرت کرد رو زمین]
_ فک کنم باید یه جور دیگه بهت بفهمونم که نباید از دستوراتم سرپیچی کنی.
* ن... نه لطفا یونگی غلط کردم لطفا ولم کن خواهش میکنم لطفااااا(گریه)
ادامه دارد.....
شرط:40 لایک♥️
دیدگاه ها (۲۸)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.