{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدا

به نام خدا
عاشقانه ای برای برادرم احسان:
امشب ساعت از۳گذشته ومن هنوز خوابم نمی برد.
امشب خاطرات کودکی مهمان چشمان خسته ام شده،خاطراتی که یک نقش اول داردوآن تو هستی.
داداشی امشب آبجیت دلش گرفته،
حتی بیشتر از روزایی که سربازی بودی و ازت بی خبر بودم..
دوست دارم بدونی که دلم میخاد باهمین دستای کوچکم،
بهترین گلهای دنیا رو برات بچینم،
بهترین لباسهای دنیارو تنت کنم،
بهترین ماشین دنیا رو زیر پات بندازم،
اصلا دلم میخاد باهمین دستام یه دنیایی بسازم که امپراطورش تو باشی‌...
اماکاریش نمیشه کرد،
دستانم آنقدر کوچک اند که نمی توانند حتی جوراب های سفیدت را تمیز بشورند...‌...‌‌.
اما توچی داداشی،
با اینکه فقط۱۱ماه و۲۶روز زودتر از من پا به زمین گذاشتی،به اندازه ی یک کوه صد ساله پشتم رو گرم کردی.‌..‌
اعتمادت به من،به من اعتماد داد«اعتماد به خودم».
باور نمیکنی، یک خواهر اینقدر عاشق برادرش باشد نه...
پس بگذار از اعتقاداتت بگویم...
از کربلایی بگویم که عاشقشی...
در کربلا بود که خواهری نشان داد برادر واژه ایست مقدس،ستودنی ،لایق جان دادن....
مادر نشدم اما از زینب(س) آموختم گاهی حس مادری هم در برابر حس خواهری کم می آورد...
احسانم!
بگذار دلیل دلتنگی ام را کوتاه بگویم...
دلم برای بازی های کودکانه مان«نه»
برای روزهایی که تا مدرسه مرا میرساندیم«نه»
برای خاطرات سربازیت وبا هم خندیدنمان«نه»
دلم فقط
برای صدایت تنگ شده
دلم برای تمام این چند روز نشنیدن صدایت تنگ شده.‌‌
قبول دارم که خواهر دست وپا چلفتی ات تا بحال کاری برایت انجام نداده.
اما «کوه من»اگر می دانستی تمام آرزو هاودعا های من
تمام زیارت عاشوراهای شبانه ام
در سلامتی وخوشبختی تو خلاصه میشود....
بازهم مرا لایق نمیدیدی در این چند روز لحظه ای از خاطرت عبور دهی.....
..
as
94/8/22
4:10
دیدگاه ها (۷)

به نام خداعشق عجب واژه عجیب و دوست داشتنی ایست...چقدر لذت می...

به نام خداخداجونم مرسی که آرزوی داداش جونم رو برآورده کردی.....

فداش بشمدختر خاله ی عروسکم

توکیستی که من اینگونه بی تابمشب از هجوم خیالت نمیبرد خوابمتو...

{ love } part 5

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط