وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم
وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم
از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی
از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی
از محبت ؟ : عشق
از دوستی ؟ : صداقت
از بهار ؟ : طراوت
از سفر ؟ : انتظار
از جدایی ؟؟؟ : ....
باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت .
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوشت را به رویم گشودی و گفتی :جدایی ، هرگز ... بی تو من میمیرم...
از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی
از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی
از محبت ؟ : عشق
از دوستی ؟ : صداقت
از بهار ؟ : طراوت
از سفر ؟ : انتظار
از جدایی ؟؟؟ : ....
باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت .
به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوشت را به رویم گشودی و گفتی :جدایی ، هرگز ... بی تو من میمیرم...
- ۳.۰k
- ۱۳ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط