{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم

وقتی تو آمدی و دستت را به سویم دراز کردی ، گفتم

از قفس چه می دانی ؟ گفتی : آزادی

از تنهایی ؟ گفتی : همزبانی

از محبت ؟ : عشق

از دوستی ؟ : صداقت

از بهار ؟ : طراوت

از سفر ؟ : انتظار

از جدایی ؟؟؟ : ....

باز هم گفتم جدایی ؟ سکوت تو مرا شکست و به گریه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...

تو آغوشت را به رویم گشودی و گفتی :جدایی ، هرگز ... بی تو من میمیرم...
دیدگاه ها (۵)

عمرم را جمع می کنمو برای دیدن توآماده می شومعجله کنفرصت فکر ...

فدایت شوم با من حرف بزنهمدم تنهاییت منمنگو که تنهاییتو مرا د...

دلم میخواست در عصر دیگری دوستت می داشتم...در عصری مهربان تر ...

ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ، ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﻢ ...ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﻫﻤﺎﻥ ﮔﻤﮕﺸﺘﻪ ﯼ ﺍﺯﻟﯽ ﻣﻦ ﺑ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 82・⁠]⁠ᕗبلند زدم زیر گریه و ب...

پرسه در جنگلدرِ کتابخانه آرام باز شد.کوک وارد شد.کت مشکی‌اش ...

وقتی فکر نمیکرد این آخرین خداحافظی باشه …p2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط