‌‌تصویر تو را دیدم و یک لحظه بهم ریخت

‌‌تصویر تو را دیدم و یک لحظه بهم ریخت
احوال منِ گمشده در عمق نگاهت
در کوچه و پس کوچه ی این شهر پر از غم
می گردم و چشمان ترم مانده به راهت

تبعید من از شهر تو فرمان بدی بود
در محکمه ی عشق تو ابلیس ، خدا شد
من با تو یکی بودم و یک لحظه که رفتی
انگار که جان از تن فرسوده جدا شد

تردید قلم ، لکنت من ، اوج تاَلُّم
یک سینه تغزّل ولی افسوس که افسوس
شعرم فلج و پای قوافی همه لنگ است
هر لحظه تحمّل ، ولی افسوس که افسوس

با فکر تو می خوابم و اما تو کجایی
لعنت به من و واژه ی ننگین جدائی
هر چند ، غزل چاره ی غم های دلم نیست
شاید که ببینی و بخوانی و بیایی
دیدگاه ها (۳)

.داد از این بی خبری آه از این دربدری خسته از این همه شعرم که...

عاشقانه

بی تو طوفان زده ی دشت جنونم❤ صید افتاده بخونمتو چه سان می گذ...

این هم کوچه های خلوت شهر سامرا در شب شهادت امام مظلوم خطیب آ...

شنو محمد

مرد بی شانه به هنگام شکستن یعنی...کوهی از حادثه پنهان شده در...

همایون رحیمیان

شاید از صبح، یک زن تنهابالشش را گرفته در آغوششاید از صبح، گر...

↚مــــاجــِـراے یـــِـکــــــ①ــــــ عـــِـشـــღــــق↛به روی...

حسین احمدی محجوب شاعر کرمانشاهی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط