{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نام رمان : روزهای با تو

نام رمان : روزهای با تو
به قلم : foolad
تعداد صفحات :۹۶
خلاصه رمان
دانلود رمان روزهای با تو دو دوست (سامیار و آریا) که تازه از خدمت سربازی اومدن، مادر آریا برای پسرش شرط میذاره که حتما باید در کنکور شرکت کنه و یه رتبه بالا بیاره.
اونا از طریق یه آگهی تو روزنامه متوجه میشن که اگه یه فیلم
خوب بسازن و فیلمشون مقام خوبی کسب کنه بدون کنکور وارد
دانشگاه میشن…. یه روز این دو دوست به یه آقایی که می خواستن

پیشنهاد ما
درکنارهم‌ارامند Raha_A کاربر انجمن نودهشتیا
عشق با طعم عسل | ✔️Mania✔️کاربر انجمن نودهشتیا
ﭼﻨﺪ دﻗﯿﻘﻪ ای ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻣﺎﻧﺪ ﺗﺎ ﺑﺎﻻﺧﺮه ﺻﺪای ﭘﺎ و ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﺑﺎز ﺷﺪن ﭼﻔﺖ در ﺣﯿﺎط را ﺷﻨﯿﺪ ، ﺟﻠﻮی در اﯾﺴﺘﺎد و در ﺣﯿﺎط ﺑﺎز ﺷﺪ و ﺧﻮاﻫﺮش را دﯾﺪ . -:ﺑﻔﺮﻣﺎﯾﯿﺪ ؟! آرﯾﺎ ﮐﻼه روی ﺳﺮش را ﺑﺮداﺷﺖ و ﮔﻔﺖ :ﺳﻼم! ﺻﺪای ﺟﯿﻎ آرام ﺑﺎﻋﺚ ﺷﺪ ﺳﺮﯾﻊ دﺳﺘﺶ را ﺟﻠﻮی دﻫﺎن ﺧﻮاﻫﺮش ﺑﮕﺬارد ، وﻗﺘﯽ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺷﺪ ﮐﻪ دﯾﮕﺮ از آن ﺟﯿﻎ ﺑﻨﻔﺶ ﺧﺒﺮی ﻧﯿﺴﺖ ، دﺳﺘﺶ را از ﺟﻠﻮی دﻫﺎن آرام ﺑﺮداﺷﺖ . ﺑﺎ ﻫﻢ وارد ﺣﯿﺎط ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪﻧﺪ. آرﯾﺎ:ﭼﺮا ﺟﯿﻎ ﻣﯿﺰﻧﯽ ؟ اﯾﻦ ﻣﻮﻗﻊ ﺷﺐ ؟ آرام : آﺧﻪ ﺟﺎﺧﻮردم . آرﯾﺎ:ﻣﻨﻢ ﻣﯿﺨﻮاﺳﺘﻢ ﺟﺎ ﺑﺨﻮری دﯾﮕﻪ ! ﺑﺮای ﻫﻤﯿﻦ ﺧﺒﺮﺗﻮن ﻧﮑﺮدم آرام:ﮐﺎرت ﺧﯿﻠﯽ ﻟﻮس ﺑﻮد آرﯾﺎ ! .. ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺖ ﻗﻬﺮ روﯾﺶ را از آرﯾﺎ ﺑﺮﮔﺮداﻧﺪ و وارد ﺧﺎﻧﻪ ﺷﺪ و ﭘﺸﺖ ﺳﺮش در را ﺑﺎز ﮔﺬاﺷﺖ . ﭘﺪر و ﻣﺎدرش ﺑﺎ ﺗﻌﺠﺐ از اﯾﻨﮑﻪ ﭼﺮا آرام در را ﻧﺒﺴﺘﻪ ﺑﻪ او ﻧﮕﺎه ﻣﯽ ﮐﺮدﻧﺪ ، ﮐﻪ در ﺟﻮاب ﻧﮕﺎﻫﺸﺎن ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ اﯾﻦ در رو ﺑﺎز ﮔﺬاﺷﺘﻢ … آرﯾﺎ وارد ﺷﺪ و در آﻏﻮش ﭘﺪر و ﻣﺎدرش ﺟﺎی ﮔﺮﻓﺖ . آرﯾﺎ از ﺳﺮ و ﺻﺪاﯾﯽ ﮐﻪ آرام ﺑﻪ ﭘﺎ ﮐﺮده ﺑﻮد از ﺧﻮاب ﺑﯿﺪار ﺷﺪ ، ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺳﺎﻋﺖ دﯾﻮاری اﺗﺎﻗﺶ اﻧﺪاﺧﺖ ، ده و ﻧﯿﻢ ﺻﺒﺢ ﺑﻮد ، ﭼﻘﺪر ﺧﻮاﺑﯿﺪه ﺑﻮد ، ﺑﻌﺪ از ﻣﺎه ﻫﺎ ﺑﺎ ﺧﯿﺎل راﺣﺖ ﯾﮏ ﺧﻮاب اﺳﺎﺳﯽ ﮐﺮده ﺑﻮد ، روی ﺗﺨﺘﺶ ﻧﺸﺴﺖ و ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﮔﻮﺷﯽ اش اﻧﺪاﺧﺖ ۳ ﺗﺎ ﻣﯿﺴﺪ ﮐﺎل داﺷﺖ ، ﮐﻪ ﯾﮑﯽ از آن ﺷﻤﺎره ﻫﺎ را ﺷﻨﺎﺧﺖ ،ﺷﻤﺎره ﺳﺎﻣﯿﺎر ﺑﻮد ، از ﺗﺨﺘﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﺟﻠﻮی آﯾﻨﻪ رﻓﺖ و ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﺧﻮدش اﻧﺪاﺧﺖ ﭼﻨﺪ ﮐﯿﻠﻮﯾﯽ ﻻﻏﺮﮐﺮده ﺑﻮد و ﻟﺒﺎﺳﻬﺎش ﺑﻪ ﺗﻨﺶ ﮔﺸﺎد ﺑﻮدﻧﺪ ، ﻣﻮﻫﺎﯾﺶ ﻫﻢ ﮐﻤﯽ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪه ﺑﻮدﻧﺪ و دﯾﮕﺮ ﮐﭽﻞ ﻧﺒﻮد ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﭼﭙﺶ اﻧﺪاﺧﺖ ، ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻟﮏ ﻣﺎه ﮔﺮﻓﺘﮕﯽ ای ﮐﻪ ﺗﻤﺎم ﺳﻔﯿﺪی ﭼﺸﻤﺶ را ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮد ﮐﻤﺮﻧﮓ ﺗﺮ ﺷﺪه



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%b1%d9%88%d8%b2%da%be%ef%ba%8e%db%8c-%ef%ba%91%ef%ba%8e-%d8%aa%d9%88-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87%d8%b4%d8%aa%db%8c%d8%a7/
دیدگاه ها (۱)

🔥 شما فروختید ما خریدیم!🔺 ﺑﺎﻧﻮی ﻣﺤﺠﺒﻪ ای در ﯾﮑی از ﺳﻮﭘﺮﻣﺎرﮐﺖ...

﷽♻️شما فروختید ما خریدیم!🔴 ﺑﺎﻧﻮي ﻣﺤﺠﺒﻪ ای در ﯾﮑﯽ از ﺳﻮﭘﺮ ﻣﺎر...

🔥شما فروختید ما خریدیم!🔴 ﺑﺎﻧﻮي ﻣﺤﺠﺒﻪ ای در ﯾﮑﯽازﺳﻮﭘﺮ ﻣﺎرﮐﺖﻫﺎ...

نام رمان : ﻟﺞ و ﻟﺠﺒﺎزی ﺑﻪ ﺳﺒﮏ ﻣﻦ و ﺗﻮبه قلم : رایکا راستینتع...

🔹 ﺑﺎﻧﻮی #ﻣﺤﺠﺒﻪ ای در ﯾﮑﯽ از ﺳﻮﭘﺮﻣﺎرﮐﺖﻫﺎی زﻧﺠﯿﺮﻩای در #ﻓﺮاﻧﺴ...

ﺑﺎﻧﻮی ﻣﺤﺠﺒﻪ ای در ﯾﮑﯽ از ﺳﻮﭘﺮﻣﺎرﮐﺖﻫﺎی زﻧﺠﯿﺮﻩای در ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﺧﺮﯾ...

ﺑﺎﻧﻮي ﻣﺤﺠﺒﻪ اي در ﯾﮑﯽ از ﺳﻮﭘﺮﻣﺎرﮐﺖﻫﺎي زﻧﺠﯿﺮﻩاي در ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﺧﺮﯾ...

ﺑﺎﻧﻮی ﻣﺤﺠﺒﻪ ای در ﯾﮑﯽ از ﺳﻮﭘﺮﻣﺎرﮐﺖﻫﺎی زﻧﺠﯿﺮﻩای در ﻓﺮاﻧﺴﻪ ﺧﺮﯾ...

ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ را ﺑﻪ آراﻣﯽ ﺑﺎز ﮐﺮد ... ﺑﺪﻧﻪ ی ﻣﯿﺰ ﮐﺎﻣﭙﯿﻮﺗﺮ اﺳﺘﺨﻮاﻧﯽ ...

*ما دینمان را مفت فروختیم و آنها خریدند.....!!!*ﺑﺎﻧﻮی ﻣﺤﺠﺒﻪ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط