دردت به جانم بانو..کودک درونم بهانه ات را گرفته..پایش را
دردت به جانم بانو..کودک درونم بهانه ات را گرفته..پایش را زمین میکوبد..دستش را گرفتم بردم توی تراس خانه امان,,مسیر آمدنت را نشانش دادم گفتمش:ببین ,آرام باش چند روز دیگر از همین مسیر با صورت ماهش می آید..خیره خیره نگاهم کرد گفت..بیاااااا چهارشنبه...
صدبار گفتم نفسم جلوی کودک نگو این حرف ها را...حالا خودت میدانی و او...
عشقم...خودم بی برو برگرد فدات..
صدبار گفتم نفسم جلوی کودک نگو این حرف ها را...حالا خودت میدانی و او...
عشقم...خودم بی برو برگرد فدات..
- ۸۴۱
- ۲۷ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط