{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم — یک روز معمولی

پارت سوم — یک روز معمولی

سوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود، تقریباً یک لحظه هم ساکت نمی‌شد.

ـ «اون مغازه رو می‌بینی؟ بهترین نون‌های این محله رو داره.»

یورا با تعجب نگاهش کرد.

ـ «تو همیشه این‌قدر حرف می‌زنی؟»

سوآ خندید.

ـ «تو همیشه این‌قدر عجیب سؤال می‌پرسی؟»

یورا هم برای اولین بار واقعاً خندید.

شاید هنوز هیچ‌چیز از این دنیا نمی‌فهمید، اما بودن کنار سوآ کمی از ترسش کم می‌کرد.

آن روز سوآ خیلی چیزها درباره‌ی شهر به او نشان داد؛ بازار، میدان اصلی و حتی مسیر رسیدن به رودخانه.

اما وقتی از کنار میدان رد می‌شدند، ناگهان صدای مردم بلند شد.

چند سرباز سوار بر اسب از میان جمعیت عبور کردند.

سوآ فوراً کنار رفت.

ـ «بیا کنار.»

یورا پرسید:

ـ «چی شده؟»

سوآ آهسته گفت:

ـ «سربازای خاندان مین.»

یورا نگاهی به سربازها انداخت.

ـ «خاندان مین؟»

سوآ با تعجب نگاهش کرد.

ـ «واقعاً هیچی یادت نیست، نه؟»

یورا سرش را تکان داد.

سوآ آهسته گفت:

ـ «خاندان مین یکی از قدرتمندترین خاندان‌های هانوله. بیشتر ارتش تحت نفوذ اون‌هاست.»

یورا دوباره به سربازها نگاه کرد.

برای خودش مهم نبود.

او هنوز حتی نمی‌دانست چطور باید با این زندگی جدید کنار بیاید.

سوآ دستش را گرفت.

ـ «بیا بریم.»

اما همان لحظه، یکی از اسب‌ها بی‌هوا رم کرد.

مردم کنار کشیدند.

سبد سوآ از دستش افتاد و خودش تعادلش را از دست داد.

یورا سریع دستش را گرفت.

ـ «سوآ!»

اسب با سرعت از کنارشان رد شد.

چند لحظه بعد همه‌چیز دوباره آرام شد.

سوآ نفسش را بیرون داد.

ـ «دیدی؟ گفتم کنار وایسا.»

یورا با اخم نگاهش کرد.

ـ «خب تو هم می‌تونستی زودتر بگی!»

سوآ خندید.

ـ «باشه، خانم غرغرو.»

یورا لبخند زد.

آن روز، اسم خاندان مین برای اولین بار وارد زندگی یورا شد.

اما هنوز نمی‌دانست مردی که قرار بود مهم‌ترین بخش این داستان باشد، یکی از همان خاندان بود.
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم — دنیایی که نمی‌شناختیورا چند لحظه فقط به آدم‌هایی ...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟏𝟒پارت ۱۲ | درس دومباران آرام روی شیشه‌های عمارت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط