پارت ۸
پارت ۸
یوری و تهیونگ
یوری : خ.خوب الان چطوری برقصیم ؟
ته: خوب ... آهنگ ملایمه دیگه ... عهم عهم ... افتخار میدی بانو
دستش رو آورد جل و کمی تعظیم کرده بود و یه دستش پشت کمرش بود ، یوری متعجب به تهیونگ نگاه میکرد بعد از چند ثانیه به خودش اومد و با خنده جواب داد
یوری: حتما پرس ته
تهیونگ لبخندی زد ، یوری دستش رو تو دست تهیونگ گذاشت و تهیونگ یه دستش رو به پهلو یوری گذاشت و یوری یه دستش رو گذاشت رو شون ته و اون یکی دست ها شون هم تو دست هم ...
با هم شروع به رقص تانگو زدن کردن اونقدر غرق حرف زدن با هم شده بود و داشتن لذت میبرند که یوری سکوت بینشون رو شکست
یوری: تهیونگ ..
ته: هوم بله (همین طوری که میرقصیدن حرف هم میزدن)
یوری: ت.تو به من علاقه داری؟
ته: چ.چی ... ا.از کجا فهمیدی؟
یوری : و.واقعا ؟
ته: خو.خوب .آره
یوری: خوب... اگه حسمون متقابل باشه چی؟
ته: چ.چی؟
یوری: هوم ... منم ... بهت علاقه دارم
که تهیونگ از ذوق زیاد لبخندی زد و یوری رو از پهلو بلند کرد و تو هوا چرخوندش
یوری : واییی تهیونگ ... چه کیف داد ..( با خنده)
ته: قابلی نداشت ... اجازه هست (به لب هاش اشاره کرد)
یوری: نه فعلا زوده ...
همون لحظه پیش مینجی و جونگکوک
وسط رقص بودن دست تهیونگ رو پهلو مینجی و دست دیگه مینجی رو شونه کوک و از اونجایی مینجی خیلی وراجی میکرد اونا اصلا سکوت نداشتن و یهو مینجی سوالی پرسید که چشم هایه جونگکوک درشت شد
مینجی: خوب... تو از لینا خوشت میاد؟
جونگکوک : ها ؟ ... نه بابا این زنیکه دیونه ... هه خیلی تو خواب ببینی
مینجی اوهوم کرد و دیگه داشت خسته میشد و
مینجی: بریم بشینیم خسته شدم
کوک: بریم
همین طوری که داشتن میرفتن سمت میز پشت ناری و لینا بهشون بود و مکالمه اون دوتا رو شنیدن
لینا : عهه دیدی جونگکوک چطور اون دختره عوضی رو برد برقصن ؟
کوک میخواست بره و اون دوتا رو ساکت که ولی دست مینجی رو دستش محارش کرد و صورت مینجی رو دید که انگشت اشاره اش رو لبش به معنی ساکت میخوام میبینم چی میگن
ناری : هوم آره ... دیدی اون دختره یه ه.ر.زه چطور تهیونگ رو به خودش جذب کرده بود و تو هوا چرخوندش؟
مینجی تا کلمه ه.ر.ز.ه رو شنید چشماش قرمز شد رگ هایه گردنش زد بیرون اصلا با حرف هایی که اونا در باره خودش میزدن کارب نداشت چون عادت داش ولی اون کلمه که به بهترین دوستش گفته شده بود ... دیگه راهی نبود میخواست داد بزنه ولی نمیشد پس ...
مینجی موهایه بلند ناری رو گرفت و بلندش کرد و
ناری : هی دختره کثیف چیکار میکنی
مینجی در حالی که رگ گردنش از خشم زده بود بیرون و یه دستش تو جیبش بود
مینجی: فقط گاله رو ببند و بیا ( اونقدر ترسناک و عصبی که لرز تو تن ناری پخش شد)
مینجی هر لحظه محکم تر موهایه اون امگا رو فشار میداد اونو به سمت یکی از اتاق ها برد و پرتش کرد رو زمین و خودش رفت نشست رو دلش و شروع کرد به مشت زد تو صورتش یا بعضی وقتا هم چَک
لینا : چیک...
کوک: هه ... لینا .. اگه دفعه بعدی تو و ناری جرعت کنید که به کسایی که منو دوستم دوسشون داریم توهین کنید ... خودم وارد عمل میشد .. ( بم و ترسناک)
لینا آب دهنش رو قورت داد و هیچی نگفت
مینجی اون قدر محکم یه صورت اون دختر میزد که خون از دماغش و دهنش داشت میومد بیرون ، ناری برايه این که مینجی ولش کنه یه لیوان اون اطراف بود رو شکست و پایه مینجی رو عمیقه عمیق برید ولی منجی نه جیغ زد نه چیزی خشم ولش نمیکرد همین طوری میزد
همه به در نگاه میکرد و صدا هایه جیغ و ناله هایه ناری رو میشنیدن که یهو در باز شد ... مینجی با دست هایه خونی و پایه زخم شده اومد بیرون و ناری هم همراه خودش اورد بیرون و پرتش کرد اونور
یوری: م.مینجی چ.چیکار کردی ؟
مینجی اوفتاد زمین همه متعجب و ترسیده به اون نگاه میکرد که مینجی شروع کرد به زدن خودش
مینجی : ب.بسه .. ب.بسه .. بسه دیگه دیونه شدمممم نمیتونم این گرگم رو کنترل کنم گرگ لعنتی آروم بگیر بسه دیگههه نه نه نههه
یوری و سوبین و یه جورایی داشتن با نگاهی پر از نگرانی به مینجی نگاه میکردن ولی بدنشون راهی نمیداد که برن و اونو متوقف کننن ... که جونگکوک راهی شد
کوک: بسه بسه مینجی خودت رو نزن بسه
جونگکوک مینجی رو از پشت گرفت ، نمیزاشت که مینجی خودش رو بزنه
مینجی: همش تقصیر این گرگمه نه چرا اخههه داد و گریه
جونگکوک مینجی رو براید استایل بلند کرد
کوک: یوری و تهیونگ بیاید بریم
یوری و تهیونگ بدو بدو رفت کنار اونا
مینجی سرش رو به سینه کوک تکیه دادهبود و لباسش رو به چنگ گرفته بود انگار نمیخواست اونو ول کنه و اشک میریخت انگار که رایحه نعناع جونگکوک گرگش رو آروم کرده بود و فقط این الان مینجی بود که داشت گریه میکرد ...
ببخشید اگه بد شد واقعا شرمنده
یوری و تهیونگ
یوری : خ.خوب الان چطوری برقصیم ؟
ته: خوب ... آهنگ ملایمه دیگه ... عهم عهم ... افتخار میدی بانو
دستش رو آورد جل و کمی تعظیم کرده بود و یه دستش پشت کمرش بود ، یوری متعجب به تهیونگ نگاه میکرد بعد از چند ثانیه به خودش اومد و با خنده جواب داد
یوری: حتما پرس ته
تهیونگ لبخندی زد ، یوری دستش رو تو دست تهیونگ گذاشت و تهیونگ یه دستش رو به پهلو یوری گذاشت و یوری یه دستش رو گذاشت رو شون ته و اون یکی دست ها شون هم تو دست هم ...
با هم شروع به رقص تانگو زدن کردن اونقدر غرق حرف زدن با هم شده بود و داشتن لذت میبرند که یوری سکوت بینشون رو شکست
یوری: تهیونگ ..
ته: هوم بله (همین طوری که میرقصیدن حرف هم میزدن)
یوری: ت.تو به من علاقه داری؟
ته: چ.چی ... ا.از کجا فهمیدی؟
یوری : و.واقعا ؟
ته: خو.خوب .آره
یوری: خوب... اگه حسمون متقابل باشه چی؟
ته: چ.چی؟
یوری: هوم ... منم ... بهت علاقه دارم
که تهیونگ از ذوق زیاد لبخندی زد و یوری رو از پهلو بلند کرد و تو هوا چرخوندش
یوری : واییی تهیونگ ... چه کیف داد ..( با خنده)
ته: قابلی نداشت ... اجازه هست (به لب هاش اشاره کرد)
یوری: نه فعلا زوده ...
همون لحظه پیش مینجی و جونگکوک
وسط رقص بودن دست تهیونگ رو پهلو مینجی و دست دیگه مینجی رو شونه کوک و از اونجایی مینجی خیلی وراجی میکرد اونا اصلا سکوت نداشتن و یهو مینجی سوالی پرسید که چشم هایه جونگکوک درشت شد
مینجی: خوب... تو از لینا خوشت میاد؟
جونگکوک : ها ؟ ... نه بابا این زنیکه دیونه ... هه خیلی تو خواب ببینی
مینجی اوهوم کرد و دیگه داشت خسته میشد و
مینجی: بریم بشینیم خسته شدم
کوک: بریم
همین طوری که داشتن میرفتن سمت میز پشت ناری و لینا بهشون بود و مکالمه اون دوتا رو شنیدن
لینا : عهه دیدی جونگکوک چطور اون دختره عوضی رو برد برقصن ؟
کوک میخواست بره و اون دوتا رو ساکت که ولی دست مینجی رو دستش محارش کرد و صورت مینجی رو دید که انگشت اشاره اش رو لبش به معنی ساکت میخوام میبینم چی میگن
ناری : هوم آره ... دیدی اون دختره یه ه.ر.زه چطور تهیونگ رو به خودش جذب کرده بود و تو هوا چرخوندش؟
مینجی تا کلمه ه.ر.ز.ه رو شنید چشماش قرمز شد رگ هایه گردنش زد بیرون اصلا با حرف هایی که اونا در باره خودش میزدن کارب نداشت چون عادت داش ولی اون کلمه که به بهترین دوستش گفته شده بود ... دیگه راهی نبود میخواست داد بزنه ولی نمیشد پس ...
مینجی موهایه بلند ناری رو گرفت و بلندش کرد و
ناری : هی دختره کثیف چیکار میکنی
مینجی در حالی که رگ گردنش از خشم زده بود بیرون و یه دستش تو جیبش بود
مینجی: فقط گاله رو ببند و بیا ( اونقدر ترسناک و عصبی که لرز تو تن ناری پخش شد)
مینجی هر لحظه محکم تر موهایه اون امگا رو فشار میداد اونو به سمت یکی از اتاق ها برد و پرتش کرد رو زمین و خودش رفت نشست رو دلش و شروع کرد به مشت زد تو صورتش یا بعضی وقتا هم چَک
لینا : چیک...
کوک: هه ... لینا .. اگه دفعه بعدی تو و ناری جرعت کنید که به کسایی که منو دوستم دوسشون داریم توهین کنید ... خودم وارد عمل میشد .. ( بم و ترسناک)
لینا آب دهنش رو قورت داد و هیچی نگفت
مینجی اون قدر محکم یه صورت اون دختر میزد که خون از دماغش و دهنش داشت میومد بیرون ، ناری برايه این که مینجی ولش کنه یه لیوان اون اطراف بود رو شکست و پایه مینجی رو عمیقه عمیق برید ولی منجی نه جیغ زد نه چیزی خشم ولش نمیکرد همین طوری میزد
همه به در نگاه میکرد و صدا هایه جیغ و ناله هایه ناری رو میشنیدن که یهو در باز شد ... مینجی با دست هایه خونی و پایه زخم شده اومد بیرون و ناری هم همراه خودش اورد بیرون و پرتش کرد اونور
یوری: م.مینجی چ.چیکار کردی ؟
مینجی اوفتاد زمین همه متعجب و ترسیده به اون نگاه میکرد که مینجی شروع کرد به زدن خودش
مینجی : ب.بسه .. ب.بسه .. بسه دیگه دیونه شدمممم نمیتونم این گرگم رو کنترل کنم گرگ لعنتی آروم بگیر بسه دیگههه نه نه نههه
یوری و سوبین و یه جورایی داشتن با نگاهی پر از نگرانی به مینجی نگاه میکردن ولی بدنشون راهی نمیداد که برن و اونو متوقف کننن ... که جونگکوک راهی شد
کوک: بسه بسه مینجی خودت رو نزن بسه
جونگکوک مینجی رو از پشت گرفت ، نمیزاشت که مینجی خودش رو بزنه
مینجی: همش تقصیر این گرگمه نه چرا اخههه داد و گریه
جونگکوک مینجی رو براید استایل بلند کرد
کوک: یوری و تهیونگ بیاید بریم
یوری و تهیونگ بدو بدو رفت کنار اونا
مینجی سرش رو به سینه کوک تکیه دادهبود و لباسش رو به چنگ گرفته بود انگار نمیخواست اونو ول کنه و اشک میریخت انگار که رایحه نعناع جونگکوک گرگش رو آروم کرده بود و فقط این الان مینجی بود که داشت گریه میکرد ...
ببخشید اگه بد شد واقعا شرمنده
- ۳۴۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط