{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حتما بخونيد ...

حتما بخونيد ...
روزى شخصي نزد عارف اعظمي آمد و گفت: من چند ماهى است در محله اى خانه گرفته ام. روبروى خانه ى من يک دختر و مادرش زندگى مى کنند. هرروز و گاه نيز شب مردان متفاوتى آنجا رفت و آمد دارند. مرا تحمل اين اوضاع ديگر نيست...
عارف گفت: شايد اقوام باشند.
گفت: نه. من هرروز از پنجره نگاه ميکنم؛ گاه بيش از ده نفر متفاوت ميايند و بعدازساعتى ميروند.
عارف گفت: کيسه اى بردار براى هرنفريک سنگ درکيسه اندازچند ماه ديگر با کيسه نزد من آيى تا ميزان گناه ايشان بسنجم . .
شخص با خوشحالى رفت و چنين کرد.بعد از چندماه نزد عارف آمد وگفت: من نمى توانم کيسه را حمل کنم از بس سنگين است شما براى شمارش بيایید.
عارف فرمود: يک کيسه سنگ را تا کوچه ى من نتوانى حمل کنی؛ چگونه ميخواهى با بار سنگين گناه نزد خداوند بروى ؟؟؟
حال برو به تعداد سنگها حلاليت بطلب و استغفارکن...چون آن دو زن همسر و دختر عارفى بزرگ هستند که بعدازمرگ وصيت کرد شاگردان و دوستدارانش در کتابخانه ى او به مطالعه بپردازند ...حال آنچه ديدى واقعيت داشت اما حقيقت نداشت .همانند توکه درواقعيت انسان هستي اما درحقيقت شيطان ...
بیایید ديگران را زود قضاوت نكنيم.


قابل توجه بعضی از دوستان که همیشه کم لطف هستند ..
دیدگاه ها (۵)

ًحتما بخونید واقعا قشنگ بود روزی مردی نزد عارف اعظم آمد و گف...

' ًحتما بخونید واقعا قشنگ بود روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و ...

محمد:روزی مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهی است در مح...

درس,عرفانىروزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است ...

روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله ى ...

حتما بخونىد واقعا قشنگ بود روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت...

ًحتما بخونید واقعا زیباست:روزى شيخى نزد عارف اعظم آمد و گفت ...

#داستان_کوتاهروزی مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهی ا...

داستانی زیبا و تاثیرگذار...روزی مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت...

روزى مردی نزد عارف اعظم آمد و گفت من چند ماهى است در محله اى...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط