{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#حکایت_بهلول

#حکایت_بهلول

بهـلول هــارون را در حــمام دید و
گفت: به من یک دینار بدهڪاری
طلب خود را مــےخــواهــم.

هــارون گفت: اجازه بده از حمــــام
خارج شوم من‌ڪه این‌جا عـریانم
و چــیزی ندارم بدهم ​بهلول گفت:
در روزقیامت هم این‌چنین عریان
و بی‌چیز خــواهــــے بود!!

پس طلب‌دنیا را تا زنده‌ای بده
ڪه حمـام آخـرت گـرم اســت و
دستـت‌خــالـی


📚 @Hossein_Panahi
دیدگاه ها (۰)

بنام هیچ و جهان عدم برای صلح مینویسم به آنکه مرا با خود یکی ...

قصه بیستم: تنوع یاران امام حسین (ع) (بخش اول)

سناریو مایکی {جنگل چشمات} پارت دواونشب بود تونشبی که شیسه و...

#درخواستی_هیونلیکس#سقوط_در_سکوتتصویر جلوی چشم‌های هیونجین ثا...

#تـلنگـــربهـلول هــارون را در حــمام دید وگفت: به من یک دین...

بهلول هارون را در حمام دید و گفت: به من یک دینار بدهکاری ، ط...

#تلنگـــــر بهلول هارون را در حمام دید و گفت: به من یک دینار...

بهلول

📜 بهلول هارون را در حمام دید و گفت: به من یک دینار بدهکاری ،...

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط