{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p13
نینا تا چند ثانیه پشت سر مرد نگاه کرد.
بعد شونه بالا انداخت.

بطری آبش رو بست و از روی نیمکت بلند شد.
دیگه هوا داشت تاریک‌تر می‌شد.
«مامان الان زنگ می‌زنه...»
همین که اینو گفت، گوشیش لرزید.
روی صفحه نوشته بود:
Mommy
نینا خندید.
«سلام مامان.»
«کجایی؟»
«تو راهم، دارم برمی‌گردم.»
«زود بیا.»
«باشه، پنج دقیقه دیگه می‌رسم.»
تماس که قطع شد، آروم به سمت خونه راه افتاد.
...
چند متر اون‌طرف‌تر...
جیمین بین جمعیت قدم می‌زد.
هر از گاهی به آدم‌هایی که از کنارش رد می‌شدن نگاه می‌کرد.
دنیای انسان‌ها براش عجیب نبود...
فقط خیلی شلوغ بود.
یه پسر بچه موقع دویدن محکم به بازوش خورد.
«ببخشید آقا!»
جیمین فقط یه قدم کنار رفت.
«اشکالی نداره.»
پسر بچه دوباره دوید سمت دوستاش.
جیمین چند لحظه نگاهشون کرد.
بعد راهش رو ادامه داد.
...
از جیب کتش یه تکه کاغذ بیرون آورد.
روی کاغذ فقط چند خط نوشته شده بود.
نام: نینا
سن: 22 سال
پایین برگه، جای آدرس خالی بود.
جیمین زیر لب گفت:
«پس فقط اسمت رو می‌دونم...»
کاغذ رو دوباره تا کرد و داخل جیبش گذاشت.
همون لحظه...
بی‌اختیار سرش رو به سمت خیابون روبه‌رو برگردوند.
نینا داشت از خط عابر پیاده رد می‌شد.
بین ده‌ها نفر...
نگاه جیمین، برای اولین بار، روی اون ثابت موند.
نه از روی علاقه.
نه از روی احساس.
فقط چون بعد از سال‌ها جست‌وجو...
بالاخره کسی رو پیدا کرده بود که برای پیدایش اومده بود.
اما نینا...
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p14اما نینا...حتی یک بار هم برنگشت تا مرد...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p12همون موقع، کیلومترها اون‌طرف‌تر...نینا...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p11جایی دور از دنیای انسان‌ها...جایی که ه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p5حرف یوری یادش اومد.«اگه خوابهاتو بنویسی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط