{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیسه ترسیده بود. شاید چهره سرد و بی خیالی به خودش می‌گرفت

شیسه ترسیده بود. شاید چهره سرد و بی خیالی به خودش می‌گرفت اما اینم صدقه سری آموزش های جردن بود وگرنه که شیسه هنوزم همونقدر بدن ضعیفی داشت جوری که میشد با کوچکترین حرکت اون رو کشت. و حالا انگار با ادم بدی درافتاده بود.
نگاه سرد و نافذ مرد حتی توی چشماش هم نبود. مشخص بود کشتن اون براش یه کار خیلی عادیه. کم کم داشت با این دنیا خدافظی می‌کرد که صدایی رو شنید. آشنا بود... رئیس!!
جطور ممکنه ؟! اون حتی تو مهمترین جلسه هاهم خودش شخصا بیرون نمیومد یا کاری نمی‌کرد حالا چطور شر و کله اش اینجا پیدا شده
رئیس : قربان خواهش میکنم دست بردارید. اون محموله اس.
محموله؟! درباره چی صحبت میکنه.
شیسه چشماشو چرخوند. چیز وحشتناکی رو دید. جردن به پاش تیر خرده بود و لنگ لنگان راه می‌رفت. سریع از زیر تفنگ در رفت دیگه ذهنش قفل کرده بود با کی طرفه. خواست به سمت پدرش بدوعه. پدرخوانده ای که از پدر واقعی هم واقعی تر عمل کرده بود. باهاش مهربون بود و دوستش داشت. مطمئن بود. حالا همون پدر تیر خورده بود باید نجاتش میداد شده با چنگ و دندون جلوی خون‌ریزی رو می‌گرفت اما دستی چنگ انداخت و از کمر شیسه گرفت.
.. هوی هوی فکر کردی شهر هرته بیای اعصاب منو تخمی کنی بعدم در ری؟!
آخه مگه شیسه چیکار کرده بود؟ این آدمای خلافکار چرا اینجورین؟!
+ ولم کن حرومزاده مگه نمیبینی؟! پدر__
شیسه اما تا دست رو دور کمرش دید تقریبا این جمله رو بلند فریاد زد اما مرد با ورفتن گردن دختر حرفش تموم کرد.
.. هوی تو ( مخاطبش رئیسه ) این لاغر مردنی چطوری تونسته اینکارو بکنه؟!
لاغر مردنی؟! اون داشت با شیسه صحبت می‌کرد نه؟! از این کلمه ها متنفر بود. خیلی وقت بود جردن نازش می‌کشید کمتر از ناسزا ها میشنید. چشماش پر اشک شد.
+ ولم کن عوضی.... خواهش میکنم بزار به بابام کمک کنم
مرد دوباره قهقه زد
.. واو باورم نمیشه این تو این بانده،.. شبیه بچه هاست. چی شده بچه کوچولو بابات تیر خورده؟! این که چیزی نیست میخوای جلو چشمات کارشو تموم کنم؟!
این جمله هارو با لحن تمسخر آمیزی به گوش شیسه میزد شیسه اما فقط به جردن نگاه می‌کرد. مردی که حالا تکیه به دیوار داده بود و آروم با رد به دست های مرد مه به دور دخترکش کشویه شده بود نگاه می‌کرد.
رئیس : آقا اگه بهش آسیبی برسه محموله از دست میره. اونقت معاملهمون با جناب مانج___
مرد حرف با کشتن اون تموم شد. چشمای شیسه حالا دیگه گشادتر از حد معمول شده بود. خون روی صورتش پاشید. مرد حتی اجازه نداد حرف رئیس تموم شه. گلوله رو خالی کرد تو مغزش. حالا این پله محل کشتار رئیس یه باند چندین و چندساله شد.
مگه این مرد چقد کله گنده بود؟
شیسه دقت کرد. مرد حالش خوب بود. احساس کرد جمله ی " معامله مون با جناب مانج__" باعث رم کردنش شد.
مرد به شیسه نگاه کرد.
.. بفرما خانم کوچولو. گلوله ای که قرار بود حروم تو شه حروم یکی دیگه شد.....
شیسه بیشتر ترسید. این مرد فوق وحشتناک بود. با هنه ی خلافکار های دور و برش فرق داشت. اهمیت نمی‌داد باید میرفت کمک جردن. دویاره دست و پا زد ایندفعه مرد ولش کرد و شیسه با سرعت نور به پیش جردن رفت اما....
& شیسه اینطرف نیا.... فرار کن.
جردن این رو بلند فریاد زد. شیسه سر جاش میخکوب شد اما بلافاصله برگشت و به مرد پشت سرش با پوزخندی ترسناک بهش نگاه می‌کرد نگاه کرد. چرا باید فرار می‌کرد؟! با اومدن این مرد چی تغییر کرد؟!
& شیسه متاسفم. اما تو یه جا به جا کننده بودی. کسی که قرار بود محموله رو قاچاق کنه. قرار بود فقط بزرگت کنم اما... تو ارزشت بیشتر از این‌است شیسه کوچولو فرار کن....
شیسه کوچولو... اون دیگه کوچولو نبود و حالا همچی رو می‌فهمید. خودشم شک کرده بود. اما یه چیز رو خوب میدونست شاید الان شیسه از جردن دلخور باشه اما جردن اون رو دوست داشته که وقتی این مرد به طلبش اومده بخطارش تیر خورده.
بنا به همین دلیل بی معطلی دوباره به سمت جردن دویید. جردن روی زمین افتاده بود و به دیوار تکیه داده بود. شیسه چندقدم باند یه سمت جردن برداشت و سریع نشست روی زمین.
& فرار کن شیسه اینجا بمونی تا آخر عمرا بدبخت میشی.... اگه عمری وجود داشته باشه.
شیسه اما اهمیتی نداد و سریع دامنشرو تا بالای زانوهاش پاره کرد با پارچش پای پدرش رو بست.
& شیسه بلند شو برو اونا...... دارن میان.
شییع تا خواست به پدرش نگاه کنه دست های بزرگی رو دور بازوهاش حس کرد. تا سر بالا آورد دید دوتا مرد گنده بک که از سر و ریختشون معلوم بود خلافکار هستن گرفتنش. به جردن نگاه کرد. جردن خواست بلند شه اما پاش تکون نمی‌خورد و فقط سعی می‌کرد به شیسه هشدار بده چیکار کنه
دیدگاه ها (۱۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط