{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دستم را فشرد

دستم را فشرد

و به نجوایم سه حرف گفت.

سه حرفی که عزیزترین دارایی تمام روزم شد:

« پس تا فردا .»



ریش تراشیدم دوبار

کفش‌هایم را برق انداختم دوبار

لباس‌های رفیقم را قرض گرفتم با دو لیر

که برایش کیکی بخرم،

قهوه‌ای خامه دار.



حالا تنها بر نیمکتم

و گرداگردم عشاق، لبخند زنانند

و برآنم که

ما را نیز لبخندی خواهد بود

شاید در راه است

شاید لحظه‌ای یادش رفته

شاید...شاید...
دیدگاه ها (۰)

بزرگ‌ترین موفقیت زندگی‌اماین بوده کهبا چشم‌های خودم ببینمکه ...

ای اندوه،آیا زانوانت از زانوزدن برسینه هامان به درد نیامد؟!

چگونه می‌خواهی حجم اندوهم را تخمین بزنم؟اندوهم چون کودکی‌ست،...

مادرپسرت بیماری باشکوهی داردقلبش آتش گرفته است...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط