{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نوبت من که میرسید،

نوبت من که میرسید،
مدام دستش بند بود
یکروز بند را از دستش گرفتم
وتمام خاطراتمان را حلق آویز نمودم
دیگر نه دست او بند است
نه خاطره ای زنده
آسوده خاطر بادستهایش نفس میکشد
دیدگاه ها (۱۰)

دِلم برای "تو" ،ببخشید ...!!دلم برای "شما" تَنگ می شود...خیا...

به ڪسی اعتماد ڪن ڪه بتواند سه چیز در تورا تشخیص دهد . اندوه ...

کلافه کرده ای مرا چرا همیشه لبخند هایت ...

لبخنــــد پنهــــان منـــــے!!ویرانـــه ات چشمــان من......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط