برادر ناتنی من
P:5
ویو ات
سوار ماشین شدیم و به سمت خونه حرکت کردیم..
کوک: درد داری؟
میخاستم بگم نه ولی یهو کل حجم صورتم درد کرد
ات:ارهه
رسیدیم خونه..مامان رو کاناپه خابیده بود..باباعم داشت غذا درست میکرد..یهو منو دید
بابا:ات..عزیزم..خداروشکر(اشک شوق)
بزار مامانتم بیدار کنم
ات: نه نه خودش بیدار میشه بزا استراحت کنه
کوک: ات راس میگه مامان خستست
مامان تکون خورد..اروم اروم چشماشو باز کرد..وقتی منو دید چندبار سریع پلک زد بعد چشماشو مالید
مامان: من..من درست میبینم؟(بغض)
ات: اره اوما جونم
یهو مامان اومد بغلم موهامو نوازش میکرد..
مامان: هق..میدونی چقد نگرانت بودم..هق..دیدین گفتم دختر من قویه(گریه)
ات: اوما گریه نکن منم گریه میکنماا
مامان: با..هق..باشه
کوک: هعی منم اینجا برگ چغندر
ات: توعم بیا حسود(دستشو باز کرد)
«پرش زمانی به یه هفته بعد»
امروز مامان و بابا میرن به یه سفر کاری تا دوروز نیستن..
مامان: کوک لطفا مراقب ات باش
کوک: چشم اومااا
بابا: باشه...خب لیا(مامان) بریم؟
مامان: باشه...خدافظ بچه ها
کوک و ات: خدافظ
کوک: خب..تنها شدیم..منم ازاد شدم..شب میرم بیرون حواست به خونه باشه
ات: هییی من تازه از بیمارستان اومدم بعد میخای تنهام بزاری؟
کوک: ایششش یه امشبه خو
ات: اوکی
«پرش زمانی به شب»
کوک: ات من رفتمممم
ات: اوکی زود برگردیااا
کوک: باشه ترسو
کوک رفت..منم رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیدم
سیاهی....
ویو کوک
اههه جوری خورده بودم که مث سگ مست شده بودم ولی یکم هوشیار بودم..
ماشینمو برداشتم و رفتم خونه....
در خونه رو باز کردم...درسته ات خاب بود ولی من نیاز داشتم..
رفتم سمت اتاق ات و بازش کردم..
ویو ات
با صدای در اتاق بیدار شدم..کوک بود..معلوم بود مسته..اروم اروم میومد سمتم و من به عقب میرفتم..یهو پام گیر کرد به پایه ی تخت و افتادم روش کوک سریع روم خیمه زد.
با اینکه کل بدنم درد میکرد ولی من به درد اهمیت نمیدادم فقط ترسیده بودم..یهو حمله کرد به لبام و وحشیانه میبوسید..از لب پایینم غاز گرفت وقتی میخاستم پسش بزنم بیهوش شد و افتاد رو تخت..
عین سگ ترسیده بودم....تا صب نخابیدم..
ویو کوک
....
شرایط
کامنت: ۱٠
لایک: ۱٠
خمارییی
لایکو کامنت یادتون نره 🥞🦋🧸
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.