{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می‌دانم

می‌دانم
حالا سالهاست که دیگر هیچ نامه‌ای به مقصد نمی‌رسد
حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری
آن همه صبوری
من دیدم از همان سرِ‌ صبحِ آسوده
هی بوی بال کبوتر و
نایِ تازه‌ی نعنای نورسیده می‌آید
پس بگو قرار بود که تو بیایی و ... من نمی‌دانستم
دردت به جانِ بی‌قرارِ پُر گریه‌ام !
پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی ؟
حالا که آمدی
حرفِ ما بسیار ،
وقتِ ما اندک ،
آسمان هم که بارانی‌ست ..


{ سیدعلی صالحی }
دیدگاه ها (۸)

بر آنچه گذشتآنچه شکستآنچه نشدآنچه ریختنباید حسرت خوردزندگی ا...

آنگاه که نمادی از امید در فنجان قهوه ات نمی بینیو در طالعت ن...

تو همیشه درست پنداشته‌اى  ..دل منشبیه تكه سنگى استكه مى خواه...

مسافر از اتوبوس پياده شد :" چه آسمان تميزي ! "و امتداد خيابا...

چهارم مرداد ۱۴۰۵.

نامه ی دامبلدور به گریندل والد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط