هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

# ایزوکو # صبح روز بعد
سرم درد می‌کند و چشمانم را به زور باز می‌کنم . بوی سوپ داخل اتاق پخش شده است و کمی اشتهای من را باز میکند ‌. لباس هایم عوض شده اند و او در کنارم نیست .
با چشمانم دنبالش می‌گردم اما او را نمیابم .
از جایم بلند می‌شوم و به سمت دست شویی می‌روم . انجا هم نبود ؛ مسواک می‌زنم و صورتم را می‌شورم .
دستم را لای موهای ژولیده ام می‌کشم و نفسم را بیرون می‌دهم ؛ یعنی کجا رفته ؟ . کجا را دارد برود ؟ .
سری به اشپز خانه می‌زنم ؛ قابلمه ی سوپ خماری روی گاز است و دمای نسبتاً گرمی دارد ، ولرم است .
وسالش را در اتاق نمی‌بینم ؛ *نه امکان ندارد همچین اتفاقی افتاده باشد ! . *
شتاب زده در کمد دیواری را باز می‌کنم اما لباس هایش نیست . کشو را باز می‌کنم باز هم اثری از او نیست .
دوباره ! ، دوباره ؛ همان کار را کرد ! .
دوباره بدون هیچ جواب قانع کننده ای تنهایم گذاشت ! ؛ولی چرا هر موقع تسلیم ان چشمانش می‌شوم تنهایم میگذارد؟! .
زانو هایم سست اند ، روی زمین می‌نشینم و دست هایم را روی سرم قاب می‌کنم .
‌دندان هایم را به هم می‌فشارم و فریادی تقریباً خفه می‌کشم .
می‌خواهم گریه کنم . صدای در زدن می‌اید ، نفسم را بیرون دادم و به اعصابم مسلط شدم ؛ چشمانم را به می‌فشارم و بغضم را فرو می‌خورم .
بلند می‌شوم و در را باز می‌کنم ؛ با مرد کوچک اندامی روبه رو می‌شوم . کاملا اسیایی نیست اما می‌توانم بگویم دو رگه است . مو و سبیل قهوه ای ،چشمان مایل به سیاه .
از بالا ،طلب کارانه نگاهش می‌کنم که صدایش را صاف می‌کند . می.گوید :« سلام اقای ایزوکو مدوریا فارغ‌التحصیلیتون بهتون تبریک میگم . زمان استفاده از خوابگاه برای تمام دانشجویان به پایان رسده ، لطفاً تا دو ساعت دیگه تخلیه کنید . »
کمی منگ هستم ، دستی روی صورت در هم رفته ام کشیدم و در دل گفتم :« گندش بزنن»
کلافه روبه او گفتم:« باشه ،کلید هارو کجا تحویل بدم؟ »
حواسش به گردنم هست ، نمی توانم ببینم چه چیزی روی گردنم هست .
دستم را جلوی صورتش تکان می‌دهم :« اهای! »
نگاهش را برمی‌دارد و هل زده می‌گوید :« به اتاق مدیریت »
در را محکم می‌بندم . جلوی اینه می‌روم ؛ چند شکوفه ی صورتی و یک جای گاز روی گردنم است . کمی سرخ و عصبی می‌شوم ؛ *مارکم می‌کنه بعد می‌زاره می‌ره؟! *
بالاخره خودم شروعش کردم و این هم نتیجه اش بود ؛ شاید بهتر بود هیچ کار نمی‌کردم . شاید دیگر حسی به من ندارد .
هرچه باشد او رفته و کاری از دست من ساخته نیست .
به اشپز خانه می‌رم و کمی از سوپ را می‌خورم ؛ خودش درست کرده ؟ شاید .
طعم ملایم سوپ و جو حالم را سر جایش می‌اورد و باعث می‌شود سر درد و کرختیه بدنم کم تر شود .
باید وسایلم را جمع کنم و فردا صبح به ایستگاه پلیس بروم تا پستم را بگیرم .
چمدان سیاه رنگم را از گوشه ی اتاق ،به جلوی کمدم می‌کشانم .
کمدم را باز می‌کنم تا لباس ها را داخل چمدانم بگذارم . جای دو جفت کفش در کمدم است ،کار ان کله تیغی است ؟ . چرا باید داخل کمد رفته باشد ؟، نمی‌دانم .
بی خیالش می‌شوم و به جمع کردن لباس هایم ادامه می‌دهم یک دست لباس هم برای بیرون کنار می‌گذارم . ~~~~
# یک ساعت بعد
به اتاق نگاهی می‌اندازم ، سه سال در ان اتاق زندگی کردم و حالا باید انجام را ترک کنم . لبخندی تلخ زدم و برای اخرین بار اتاق را چک کردم تا مطمئن شوم چیزی را از قلم نیانداختم . اتاق خالی است و حالا عاری از زندگی .
گوشی ام را داخل کیف کمری ام می‌اندازم و در اتاق را قفل می‌کنم .
همانطور که باید ، کلید هارا تحویل ایزاوا دادم و از او خداحافظی کردم .
باید به خانه ی قدیمی ام می‌رفتم ، جایی که بزرگ شدم .
نسیم بهاری به صورتم می‌خورد و مرا یاد اولین باری که در دانشگاه پا گذاشتم می‌اندازد .
دم در دانشگاه ( اقا من پشیمونم که سنشون کم شده میخوام دو سال بیاد روی سن همشون . مثلا کلتسوکی میشه ۲۱ سالش و ایزوکو میشه ۲۰ سالش . ) تاکسی می‌گیرم ، چمدانم را داخل صندوق می‌گذارم و داخل ماشین می‌نشینم . به او میگویم :« برو به ×××××××»
مرد کچل سرش را برمی‌گرداند و در جواب می‌گوید :« میشه داخل نقشه نشونم بدی؟ اونطرف هارو نمیشناسم »
کلافه گوشی اش را می‌گیرم و لوکیشن را نشانش می‌دهم . سرش را تکان می‌دهد و راه می‌افتد

لایک و کامنت فراموش نشه 🌻
دیدگاه ها (۳)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

چند پارتی (درخواستی)

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

من از تبارِ پاییزم،از آن فصلِ نجیب.در من هزار برگِ زرد افتاد...

رمان انفجار و امید

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧ 𝟙 اگه اولش به فکر آخرش نباشی، آخرش به فکر اولش میوفت...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_93وارد اتاق که شدیم درو قفل ...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

HATE TO LOVE¹(ویو:رز)نور پرانرژی صبح از میان پرده های حریر آ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط