دردها م چد از حال و هوا سفرش
دردها مي چكد از حال و هواي سفرش
گرد غم ريخته بر چادر مشكي سرش
تك و تنها و دو تا چشم كبود و چند تا ...
كودك بي پدر افتاده فقط دور و برش
ظاهراً خم شده از شدت ماتم اما
هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش
روزها از گذر كوچه آتش رفته
اثر سوختگي مانده سر بال و پرش
همه بغض چهل روزه او خالي شد
همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش
گرد غم ريخته بر چادر مشكي سرش
تك و تنها و دو تا چشم كبود و چند تا ...
كودك بي پدر افتاده فقط دور و برش
ظاهراً خم شده از شدت ماتم اما
هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش
روزها از گذر كوچه آتش رفته
اثر سوختگي مانده سر بال و پرش
همه بغض چهل روزه او خالي شد
همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش
- ۱۰۵
- ۱۶ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط