{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕

𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕


𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟕

یونگی محافظان بیشتری برای یونا تعیین کرد.

اما دشمنان از داخل قصر بودند.

آن‌ها نمی‌توانستند مستقیم به یونا نزدیک شوند.

پس راه دیگری پیدا کردند.

غذاها.

داروها.

خدمتکاران.

هر چیزی می‌توانست تبدیل به تهدید شود.

یونا چیزی نمی‌دانست.

فقط متوجه شده بود یونگی بیش از حد نگران شده.

«چرا این‌قدر مراقبمی؟»

یونگی جواب داد:

«چون الان دو نفر هستید.»

یونا لبخند زد.

«سه نفر.»

یونگی ابرو بالا انداخت.

یونا دست روی شکمش گذاشت.

«من، تو و بچه.»

برای اولین بار یونگی واقعاً خندید.

یک شب حال یونا ناگهان بد شد.

بانو هان با ترس دنبال پادشاه دوید.

«اعلیحضرت! طبیب را خبر کنید!»

یونگی خودش به اتاق رفت.

یونا رنگ‌پریده بود.

«یونگی...»

پادشاه دستش را گرفت.

«من اینجام.»

اما این بار مسئله فقط یونا نبود.

کودک هم در خطر بود.

طبیب قصر با عجله وارد شد.

وقتی متوجه شد چه اتفاقی افتاده، چهره‌اش تغییر کرد.

«اگر دیرتر می‌رسیدیم...»

جمله‌اش را کامل نکرد.

یونگی با صدای سردی پرسید:

«چه کسی این کار را کرده؟»

پدر یونا جواب داد:

«باید اول جان ملکه و بچه را نجات بدهیم.»
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط