او در میان هجوم وحشیانهی دستها و سنگینیِ نگاهی که نشانی
او در میان هجوم وحشیانهی دستها و سنگینیِ نگاهی که نشانی از عشق نداشت در دلش تمنای کمی انسانیت را زمزمه میکرد. لبهای خشکیدهاش بیصدا میلرزندن ٫ ترو خدا نکن من از همین میترسم از رابطه های جنسی وحشیانه ٫
اِت در آن لحظه که با شتاب به سمت تخت پرتاب میشود حس میکرد تمام استخوانهایش پیش از برخورد با تشک در هم شکستهاند. وقتی دستهای زمخت و مطالبهگر اون روی تن او فرود میامد
نه گرمای آغوش،... نه حس عاشقانه بلکه با بیرحمی و کلمات بیراخمی شهوت او را بالا میبرد ولی همیشه فقد لب گاز میزد و نگاهش را طرف دیگری میبرد سردیِ یک تصاحبِ بیرحمانه را حس میکرد
بوسههایی که بر سر و صورت او مینشست برای اِت بویِ تحقیر میداد بوسههایی که نه از سرِ اشتیاق یا عشق بلکه شبیه به مُهرِ مالکیت روی یک کالا هستند
. او زیر فشارِ دستهایی که هیچ ظرافتی را نمیشناسند ریز آن همه فشار جنسی زیر آن همه تجاوز های هرشب زیر آن همه موهای که در دست او کشیده میشد تا خودش لباسش را از تن بکشد نفسش حبس میشود. در آن دقایق، او فقط یک جسمِ بیدفاع بود که به اجبار روی تخت میخکوب شده بود
زنی که در دلش فریاد میزد٫ بس کن ٫ اما لبهایش از وحشت به هم دوخته شدهاند.
او تشنهی نوازشینقوپ که بویِ امنیت بدهد، اما هر بار که انگشتانِ اون پوستش را لمس میکرد تا تحریکش کنه لرزهای از انزجار در تنش میپیچد. اِت در آن میانه، به دنبالِ جرقهای از عاطفه میگرشت ولی همون دو سال میگذشت دو سالن تموم زیر آن همه رابطه های وحشیانه اما فقط با دیواری از خودخواهی روبرو میشود که او را وجهالمعاملهی نیازِ خودش کرده باشد ..
حمایت یادتون نره 💫
اِت در آن لحظه که با شتاب به سمت تخت پرتاب میشود حس میکرد تمام استخوانهایش پیش از برخورد با تشک در هم شکستهاند. وقتی دستهای زمخت و مطالبهگر اون روی تن او فرود میامد
نه گرمای آغوش،... نه حس عاشقانه بلکه با بیرحمی و کلمات بیراخمی شهوت او را بالا میبرد ولی همیشه فقد لب گاز میزد و نگاهش را طرف دیگری میبرد سردیِ یک تصاحبِ بیرحمانه را حس میکرد
بوسههایی که بر سر و صورت او مینشست برای اِت بویِ تحقیر میداد بوسههایی که نه از سرِ اشتیاق یا عشق بلکه شبیه به مُهرِ مالکیت روی یک کالا هستند
. او زیر فشارِ دستهایی که هیچ ظرافتی را نمیشناسند ریز آن همه فشار جنسی زیر آن همه تجاوز های هرشب زیر آن همه موهای که در دست او کشیده میشد تا خودش لباسش را از تن بکشد نفسش حبس میشود. در آن دقایق، او فقط یک جسمِ بیدفاع بود که به اجبار روی تخت میخکوب شده بود
زنی که در دلش فریاد میزد٫ بس کن ٫ اما لبهایش از وحشت به هم دوخته شدهاند.
او تشنهی نوازشینقوپ که بویِ امنیت بدهد، اما هر بار که انگشتانِ اون پوستش را لمس میکرد تا تحریکش کنه لرزهای از انزجار در تنش میپیچد. اِت در آن میانه، به دنبالِ جرقهای از عاطفه میگرشت ولی همون دو سال میگذشت دو سالن تموم زیر آن همه رابطه های وحشیانه اما فقط با دیواری از خودخواهی روبرو میشود که او را وجهالمعاملهی نیازِ خودش کرده باشد ..
حمایت یادتون نره 💫
- ۲۶۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط