اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
اسم رمان : در جستجوی چه چیزی ؟
پارت ۱۲
( از زبان راوی )
.
.
با سوزشی توی گردنش بهوش اومد .
بدنش درد میکرد و حس کوفتگی شدیدی داشت.
سعی کرد تکون بخوره ، با تکون دادن انگشت و گردن شروع کرد .
یکم که گردنشو تکون داد متوجه بویی شد که در اطرافش بود ، مثل ترکیب شدن بوی فلز زنگ زده. خاک بارون خورده و خون !
کم کم لای چشم هاشو باز کرد و اطرافشو از زیر نظر گذروند .
اولین چیزی که دید چند تا میله بود.
یکم که بیشتر دقت کرد با میله های بیشتری مواجه شد و حالا متوجه شده بود کجاست ، اره درسته ، زندان !
همینطور که داشت دور و برشو نگاه میکرد ، توی سلول بغلی خودش انیا رو دید که بیهوش افتاده بود و ازش معلوم بود که قرار نیست حالا حالا ها بیدار بشه .
جایی که داخلش بودن یه حالت راهرو مانند داشت و سلولها کنار دیوار به ردیف بودن و انتهای راهرو دری وجود داشت .
دری که ممکن بود به بیرون راه داشته باشه و لیلی رو از اونجا نجات بده ، یا به جایی ببره که صد ها برابر از وضعیت فعلی اش وحشتناک تره !
بهرحال ، کسی نمیدونست چی در انتظار اونه !
صدای قدم های فردی ، لیلی رو از افکارش بیرون کشید.
صدا از بیرون در میومد و داشت نزدیکتر میشد .
لیلی که تا این لحضه زیاد از جاش تکون نخورده بود ، دوباره چشمهاشو بست و خودشو به بیهوشی زد .
یکدفعه ، در یک حرکت ناگهانی در با کلید باز شد و قامت فردی از پشت در ظاهر شد .....
ادامه دارد .......
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و نظرتو توی کامنتا بهم بگو 💫
پارت ۱۲
( از زبان راوی )
.
.
با سوزشی توی گردنش بهوش اومد .
بدنش درد میکرد و حس کوفتگی شدیدی داشت.
سعی کرد تکون بخوره ، با تکون دادن انگشت و گردن شروع کرد .
یکم که گردنشو تکون داد متوجه بویی شد که در اطرافش بود ، مثل ترکیب شدن بوی فلز زنگ زده. خاک بارون خورده و خون !
کم کم لای چشم هاشو باز کرد و اطرافشو از زیر نظر گذروند .
اولین چیزی که دید چند تا میله بود.
یکم که بیشتر دقت کرد با میله های بیشتری مواجه شد و حالا متوجه شده بود کجاست ، اره درسته ، زندان !
همینطور که داشت دور و برشو نگاه میکرد ، توی سلول بغلی خودش انیا رو دید که بیهوش افتاده بود و ازش معلوم بود که قرار نیست حالا حالا ها بیدار بشه .
جایی که داخلش بودن یه حالت راهرو مانند داشت و سلولها کنار دیوار به ردیف بودن و انتهای راهرو دری وجود داشت .
دری که ممکن بود به بیرون راه داشته باشه و لیلی رو از اونجا نجات بده ، یا به جایی ببره که صد ها برابر از وضعیت فعلی اش وحشتناک تره !
بهرحال ، کسی نمیدونست چی در انتظار اونه !
صدای قدم های فردی ، لیلی رو از افکارش بیرون کشید.
صدا از بیرون در میومد و داشت نزدیکتر میشد .
لیلی که تا این لحضه زیاد از جاش تکون نخورده بود ، دوباره چشمهاشو بست و خودشو به بیهوشی زد .
یکدفعه ، در یک حرکت ناگهانی در با کلید باز شد و قامت فردی از پشت در ظاهر شد .....
ادامه دارد .......
☆☆☆☆☆☆☆☆
برو و نظرتو توی کامنتا بهم بگو 💫
- ۷۱۲
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط