قسمت سی و سوم فن یا انتی فن
قسمت سی و سوم فن یا انتی فن
لوهان
قراربود یک هفته ای برگردن ولی الان یک ماه شده که نیومدن.....حتی زنگی هم نزن.....نمیدونم چرا من احمق هم حرعت نمیکردم بهشون زنگ بزنم...هم من هم بکی داغون بودیم.....حال بقیه هم بهتر از ما نبود......امروز صبح همه رفته بودن تمرین و فقط من خونه بودم که زنگ در رو زدن...پیک بود یه بسته داد بهم...بادیدن داخل بسته خشکم زد.......حالا چیکار کنم؟؟چجوری به بک بگم؟؟؟اصلا نمیتونستم چیزی رو که میبینم باور کنم....اخه چجوری این اتفاق افتاد؟؟؟؟
توی فکر بودم که بچه ها اومدن خونه سریع بسته رو قایم کردم.....منتظر شدم بکی مثل هرروز بره توی اتاقش تا بعد به بچه ها اول بگم......همونطور که انتظار میرفت بکی رفت توی اتاقش بسته رو برداشتم و رفتم توی نشیمن بچه ها همه روی مبل نشسته بودن....پاکت رو پرت کردم روی میز.....چانیول که خیلی فضول تشریف دارن اول از همه دستشو به سمت بسته دراز کرد و داخلش رو نگاه کرد و دوازده تا پاکت نامه رو بیرون اورد و گفت:اخ حووون بلاخره مهمونی حالا چجور مهمونیه برای کی هست؟؟؟؟
در نانه رو باز کرد و با دیدنش پاکت از دستش افتاد و با چشمای گرد من و نگاه کرد:این غیر ممکنه...اصلا امکان نداره..شاید من درست نمیبینم
سوهو:چیشده چانی اون چیه؟؟؟
چانی بدون خرف فقط برگشت و به سوهو نگاه کرد
کریس:لالی حرف بزن دیگه
تاعو:مگه چیه که اینجوری شدی؟؟
من:کارت عروسی
سهون:یهت..من گفتم چی هست عروسی که خوبه پس چرا خشکش زده چانی
من:کارت عروسیه....عروسی مایک و امیلی
سوهو:چییییییی؟؟؟؟تو چی گفتی؟؟؟نکنه شوخیت گرفته؟؟؟
لوهان:شوخی؟؟؟تو این اوضاع حوصله شوخی ندارم خودت میتونی کارت رو ببینی
بچه ها همه به سمت کارتها حمله ور شدن و هرکدوم یه کارت برداشتن اونا هم مثل من باور نمیکردن
کریس:این پسره از اولشم استایلم نبود
من:چجوری به بک بگیم؟؟؟
چانیول:من بهش میگم
چانیول کارت بکی رو برداشت و رفت بالا در اتاقش رو زد و واردش شد....چند دقیقه صدای سکوت بود و بعدش یهو صدای داد بکی اومد و بعدم صدای شکستن یه چیزی
دوروز خیلی سخت گذشت.....امروز روز عروسیه و همه اومدیم امریکا....تو این دوروز همه خونه بابای لیلیا بودیم اول میخواستیم بریم هتل ولی بابای لیلیا نذاشت....بکی نمیخواست بیاد ولی به زور اوردیمش.....ولی هرچی اسرار کردیم گفت نمیاد عروسی...یعنی طاقت دیدن رو نداره......سه ساعت مونده بود عروسی شروع بشه که ماها زودتر با لیلیا رفتیم باغی که عروسی اونجا برگزار میشد......و بکی هم خونه موند
بکهیون
سه ساعت از رفتم بچه ها گذشته الان حتما عروسی شروع شده.....از امشب به بعد دیگه حتی اجازه فکر کردن به امیلی حتی توی خیالم رو هم ندارم چون از امشب رسما دیگه ماله یکی دیگست...دیگه هیچ شانسی برای بدست اوردنش ندارم....اگه بخاطر گروه نبود حتما خودمو میکشتم....قرار بود از توی باغ برن کلیسا برای مراسم و بعد ازدواج رسمیشون توی کلیسا دوباره برگردن باغ......داشتم خاطراتمو با امیلی توی همین مدت کمی که باهم هم خونه بودیم مرور میکردم که زنگ در رو زدن.....حتمت چیزی جا گزاشتن
رفتم و در رو باز کردم
-سلام
من:سلام خانوم کاری دارین؟؟؟
خانوم:شما قای بیون هستین..بیون بکهیون؟؟؟؟
من:بله خودمم..ولی شما؟؟؟؟
خانوم:ویکتوریا هستم...میتونم بیام داخل باید در مورد یه چیزی صحبت کنم
لیلیا
توی باغ بودیم و منتظر بودیم امیلی زیاد تا بریم کلیسا......دلم برای بکی میسوخت...خودمم از همون اول از مایک خوشم نمیومد.....تو این یکماه همه چیز یهویی شد وقتی برگشتیم مایکل یهو از امیلی در خواست ازدواج کرد و بعدم که مقدمات عروسی رو اماده کردن......مهمونها به ارومی توی باغ میرقصیدن و مایک هم تو جایگاه داماد نشسته بود و منتظر امیلی بود......داشتم دور و بر رو نگاه میکردم ادوارد اومد طرفم و گفت:ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم
من:بفرمایید
ادوارد:اگه میشه بیان بریم اونجا
و با دستش به طرف پشت امارت اشاره کرد.......باهم رفتیم و بعدکه پشت امارت رسیدیم گفتم:بفرمایید حرفتون رو بگید
بکهیون
بعد از رفتن اون خانومه ویکتوریا سریع راه افتادم...وقت کمی داشتم از طرفی نمیتونستم بدون برنامه کاری کنم...خوشبختانه شماره بابای امیلی رو داشتم باهاش تماس گرفتم
من:سلام اقا من بکهیونم...بیون بکهیون.....باید یه موضوع مهمی رو بهتون بگم ___________
بابای امیلی:باشه پسرم ممنونم از کمکت امیدوارم بتونم جبران کنم
من:خواهش میکنم وظیفس..منم از شما ممنونم که این اجازه رو بهم دادین
بعدازاینکه همچیز رو به بابای امیلی گفتم و ازش اجازه گرفتم با سرعت به طرف باغ عروسی روندم......فقط امیدوار بودم ویکتوریا کارش رو درست انجام بده
لوهان
حواسم به لیلیا بود که با ادوارد رفتن پشت امارت.....یعنی چی ای
لوهان
قراربود یک هفته ای برگردن ولی الان یک ماه شده که نیومدن.....حتی زنگی هم نزن.....نمیدونم چرا من احمق هم حرعت نمیکردم بهشون زنگ بزنم...هم من هم بکی داغون بودیم.....حال بقیه هم بهتر از ما نبود......امروز صبح همه رفته بودن تمرین و فقط من خونه بودم که زنگ در رو زدن...پیک بود یه بسته داد بهم...بادیدن داخل بسته خشکم زد.......حالا چیکار کنم؟؟چجوری به بک بگم؟؟؟اصلا نمیتونستم چیزی رو که میبینم باور کنم....اخه چجوری این اتفاق افتاد؟؟؟؟
توی فکر بودم که بچه ها اومدن خونه سریع بسته رو قایم کردم.....منتظر شدم بکی مثل هرروز بره توی اتاقش تا بعد به بچه ها اول بگم......همونطور که انتظار میرفت بکی رفت توی اتاقش بسته رو برداشتم و رفتم توی نشیمن بچه ها همه روی مبل نشسته بودن....پاکت رو پرت کردم روی میز.....چانیول که خیلی فضول تشریف دارن اول از همه دستشو به سمت بسته دراز کرد و داخلش رو نگاه کرد و دوازده تا پاکت نامه رو بیرون اورد و گفت:اخ حووون بلاخره مهمونی حالا چجور مهمونیه برای کی هست؟؟؟؟
در نانه رو باز کرد و با دیدنش پاکت از دستش افتاد و با چشمای گرد من و نگاه کرد:این غیر ممکنه...اصلا امکان نداره..شاید من درست نمیبینم
سوهو:چیشده چانی اون چیه؟؟؟
چانی بدون خرف فقط برگشت و به سوهو نگاه کرد
کریس:لالی حرف بزن دیگه
تاعو:مگه چیه که اینجوری شدی؟؟
من:کارت عروسی
سهون:یهت..من گفتم چی هست عروسی که خوبه پس چرا خشکش زده چانی
من:کارت عروسیه....عروسی مایک و امیلی
سوهو:چییییییی؟؟؟؟تو چی گفتی؟؟؟نکنه شوخیت گرفته؟؟؟
لوهان:شوخی؟؟؟تو این اوضاع حوصله شوخی ندارم خودت میتونی کارت رو ببینی
بچه ها همه به سمت کارتها حمله ور شدن و هرکدوم یه کارت برداشتن اونا هم مثل من باور نمیکردن
کریس:این پسره از اولشم استایلم نبود
من:چجوری به بک بگیم؟؟؟
چانیول:من بهش میگم
چانیول کارت بکی رو برداشت و رفت بالا در اتاقش رو زد و واردش شد....چند دقیقه صدای سکوت بود و بعدش یهو صدای داد بکی اومد و بعدم صدای شکستن یه چیزی
دوروز خیلی سخت گذشت.....امروز روز عروسیه و همه اومدیم امریکا....تو این دوروز همه خونه بابای لیلیا بودیم اول میخواستیم بریم هتل ولی بابای لیلیا نذاشت....بکی نمیخواست بیاد ولی به زور اوردیمش.....ولی هرچی اسرار کردیم گفت نمیاد عروسی...یعنی طاقت دیدن رو نداره......سه ساعت مونده بود عروسی شروع بشه که ماها زودتر با لیلیا رفتیم باغی که عروسی اونجا برگزار میشد......و بکی هم خونه موند
بکهیون
سه ساعت از رفتم بچه ها گذشته الان حتما عروسی شروع شده.....از امشب به بعد دیگه حتی اجازه فکر کردن به امیلی حتی توی خیالم رو هم ندارم چون از امشب رسما دیگه ماله یکی دیگست...دیگه هیچ شانسی برای بدست اوردنش ندارم....اگه بخاطر گروه نبود حتما خودمو میکشتم....قرار بود از توی باغ برن کلیسا برای مراسم و بعد ازدواج رسمیشون توی کلیسا دوباره برگردن باغ......داشتم خاطراتمو با امیلی توی همین مدت کمی که باهم هم خونه بودیم مرور میکردم که زنگ در رو زدن.....حتمت چیزی جا گزاشتن
رفتم و در رو باز کردم
-سلام
من:سلام خانوم کاری دارین؟؟؟
خانوم:شما قای بیون هستین..بیون بکهیون؟؟؟؟
من:بله خودمم..ولی شما؟؟؟؟
خانوم:ویکتوریا هستم...میتونم بیام داخل باید در مورد یه چیزی صحبت کنم
لیلیا
توی باغ بودیم و منتظر بودیم امیلی زیاد تا بریم کلیسا......دلم برای بکی میسوخت...خودمم از همون اول از مایک خوشم نمیومد.....تو این یکماه همه چیز یهویی شد وقتی برگشتیم مایکل یهو از امیلی در خواست ازدواج کرد و بعدم که مقدمات عروسی رو اماده کردن......مهمونها به ارومی توی باغ میرقصیدن و مایک هم تو جایگاه داماد نشسته بود و منتظر امیلی بود......داشتم دور و بر رو نگاه میکردم ادوارد اومد طرفم و گفت:ببخشید میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم
من:بفرمایید
ادوارد:اگه میشه بیان بریم اونجا
و با دستش به طرف پشت امارت اشاره کرد.......باهم رفتیم و بعدکه پشت امارت رسیدیم گفتم:بفرمایید حرفتون رو بگید
بکهیون
بعد از رفتن اون خانومه ویکتوریا سریع راه افتادم...وقت کمی داشتم از طرفی نمیتونستم بدون برنامه کاری کنم...خوشبختانه شماره بابای امیلی رو داشتم باهاش تماس گرفتم
من:سلام اقا من بکهیونم...بیون بکهیون.....باید یه موضوع مهمی رو بهتون بگم ___________
بابای امیلی:باشه پسرم ممنونم از کمکت امیدوارم بتونم جبران کنم
من:خواهش میکنم وظیفس..منم از شما ممنونم که این اجازه رو بهم دادین
بعدازاینکه همچیز رو به بابای امیلی گفتم و ازش اجازه گرفتم با سرعت به طرف باغ عروسی روندم......فقط امیدوار بودم ویکتوریا کارش رو درست انجام بده
لوهان
حواسم به لیلیا بود که با ادوارد رفتن پشت امارت.....یعنی چی ای
- ۱۹.۲k
- ۲۸ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط