{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده‌ای سوخته بود

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه‌ای بود که بر قامت او دوخته بود

حافظ

خدایا!
هرگاه عاشقانه خواندمت
عاشقانه تر جواب دادی
خالصانه تمنایت کردم
مشتاقانه جواب دادی

چه زمانها که نخواندمت
ولی تو خواندی
چه حکمتی است که چنین مهربانی
دیدگاه ها (۲)

سخنی چند ...🌹ما زمانی احساس خوبیخواهیم داشت کهخودمان را دوست...

هر ثانیه که می‌گذرد، چیزی از تو را با خود می‌برد. زمان غارتگ...

ڪوچ تا چند؟!مڪَر می‌شود از خویش ڪَریخت...؟ بال تنها ...

امشب منم و یکی حریف چو منی بر ساخته مجلسی برسم چمنیجام می و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط