چه حال ناخوشی دارم ، پُر از تشویشِ تقدیرم
چه حال ناخوشی دارم ، پُر از تشویشِ تقدیرم
هراسِ مرگ را دارم ، ولی از زندگی سیرم
میان سرنوشتِ خود ، غریب و خانه بر دوشم
به شوقِ شهرتی بیجا ، دچار رنجِ تزویرم
نگاهم میکند دنیا ، به حالم سخت میخندد
که من در فکر آزادی ، ولی او کرده زنجیرم
ندارم چاره ای اما ، درونم خلوتی دارم
تمام غوره هایم را ، بدانجا آب میگیرم
منی که زندگی با او ، سرِ جنگی عبث دارد
چه میداند که من هر روز ، هزاران بار میمیرم
هراسِ مرگ را دارم ، ولی از زندگی سیرم
میان سرنوشتِ خود ، غریب و خانه بر دوشم
به شوقِ شهرتی بیجا ، دچار رنجِ تزویرم
نگاهم میکند دنیا ، به حالم سخت میخندد
که من در فکر آزادی ، ولی او کرده زنجیرم
ندارم چاره ای اما ، درونم خلوتی دارم
تمام غوره هایم را ، بدانجا آب میگیرم
منی که زندگی با او ، سرِ جنگی عبث دارد
چه میداند که من هر روز ، هزاران بار میمیرم
- ۶۸۹
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط